تبليغاتX
چرا عاشق نباشيم
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
ترجمه قالب

انجمن سایت
چرا عاشق نباشيم 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  ترجمه قالب

  انجمن وبلاگ

  وضعيت در ياهو



مدیریت

اسماعيل اهنج
مریم نی لبک
صدیق


موضوعات

 

لینک ها

گالري قالب وبلاگ
مجهول
معلوم هنر دوست
ارمغان زمان فشمی
جوانان اریائی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
تنهاترین عاشق
سوگند
ایسان و بابک
تو را من چشم در راهم
باران پائيزي
مجله جوانان امروز
س ا م
میلاد
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
الهام
پارمیدا
جوانان شمالی
سحر
مردونيوس
هیوا
شكوفه اشك پائيز
الهه
بر بلندای خیال ( حنانه)
ح.زینتی
نابخشوده

 

لینکدونی
سایت آموزشی و تفریحی

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

محرم ماه عاشقی

 

محرم ، ماه ماتم، چه ماه پر ابهتی....محرم باز هم امد تا مارا بار دیگربا خود تا صحرای کربلا ببرد...محرم امد تا باز هم صدای ضجه کودکان و زنان به گوش اسمان برسد...محرم امد تا باز هم بوی خیمه های سوخته به مشام رهروان راه حسینی برسد...محرم با اسم حسین عزت گرفت...یادم میاد وقتی که کودکی بیش نبودم هر موقع که محرم می رسید مادرم پیرهن مشکی ام را به من می پوشاند ..از او میپرسیدم : برای چه باید لباس سیاه بپوشم؟...و او می گفت چون در این ماه فرزندان زهرا سیاه پوش شدند...ان زمان که بچه بودم و معنی حرف های او را نمیدانستم...نام حسین همیشه برایم مترادف با شهادت است...هر وقت که محرم می اید به خودم می گویم : اسماعیل بار دیگر فرصتی پیش امده تا ارادتت را ثابت کنی و تو شه ای هر چند اندک برای خودت فراهم نمائی...ولی وقتی محرم به پایان میرسد همیشه این مسئله فکرم را مشغول می کند که چرا من هنوز نتوانسته ام فلسفه عاشورا را درک کنم؟...ماه محرم که میرسد هر کس به اندازه وسع خود و در حد توانش به مولای خود ابراز ارادت می کند..یکی با دادن نذری .. یکی با بر پائی تکیه و تعزیع  و یکی هم با سینه زنی و گریه کردن...خلاصه در این ماه همه بسیج می شوند تا ذره ای از مظلومیت  این امام مظلوم را به منصه ظهور برسانند...هیچ وقت این واقعه از یادم نمیرود که : تقریبا ۱۵ ساله بودم و ماه محرم فرا رسیده بود..ان روزها در کف پایم تعداد زیادی میخچه در امده بود و خیلی هم اذیتم می کردن..یک روز از روزهای دهه اول ماه محرم از خانه زدم بیرون..دیدم هیئت های عزاداری در خیابان مشغول سینه زنی و زنجیر زنی هستند...یک لحظه فکری به ذهنم رسید...رو کردم به اسمان و گفتم یا ابولفضل امروز با پای پیاده و بدون کفش در سینه زنی شرکت می کنم اما از تو می خواهم که این میخچه های کف پایم از بین بروند..خلاصه وارد صف عزاداران شدم و تقریبا دو کیلومتر با انها بودم...اصلا موضوع میخچه را فراموش کرده بودم..عزاداری تمام شد و من هم به خانه برگشتم..در خانه بودیم که پدرم گفت: اسماعیل فردا برو دکتر تا این میخچه ها را عمل کند...من نگاهی به کف پایم کردم...جل الخالق...هیچ اثری از ان میخچه ها نبود...اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد...پدرم بهم گفت: چته اسماعیل درد میکنه؟...اشکال نداره فردا خوب میشه...گفتم نه اقا جون..اقا ابالفضل مرادم رو داده ...و قضیه  عزاداری را برایش گفتم...پدرم نگاهی به کف پایم کرد و او هم هم پای من شروع به گریه کردن کرد...اری دوستان حسین و اصحابش را نمیتوان در چند جمله توصیف کرد...حسین مظهر تمام خوبی های عالم است...و عجیب نیست از پسری که پدرش علی باشد این قضایا...به قول شهریار :

به جز از علی که ارد پسری ابولعجائب              که علم کند به عالم شهدای کربلا را

                    السلام علیک یا ابا عبدلله و علی الارواح التی حلت بفنائک

                    علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا

                    جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم

                          السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین

                        و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

        ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه دوم بهمن 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
منو مديريت

      

  پیغام مدیر :
اینجانب اسماعیل اهنج دانشجوي كارشناسي رشته حقوق در سال 1365 در روز9 ابان در ماهشهر به دنیا امدم .دوست دارم دوستان بی شماری پیدا کنم و از اشنایی با شما خیلی خوشحال میشم.


لوگوی وبلاگ


جستجو



آرشيو

آبان 1388
آبان 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشيو

 

لوگوی دوستان

گالري قالب وبلاگ

جای لوگو دوستان



 

ترجمه قالب

گالري قالب وبلاگ

All Rights Reserved 2006 © http://zabih-hd.blogfa.com .:. Template Rendition by GHALEBKADEH

New Page 5

.