|
محرم ، ماه ماتم، چه ماه پر ابهتی....محرم باز هم امد تا مارا بار دیگربا خود تا صحرای کربلا ببرد...محرم امد تا باز هم صدای ضجه کودکان و زنان به گوش اسمان برسد...محرم امد تا باز هم بوی خیمه های سوخته به مشام رهروان راه حسینی برسد...محرم با اسم حسین عزت گرفت...یادم میاد وقتی که کودکی بیش نبودم هر موقع که محرم می رسید مادرم پیرهن مشکی ام را به من می پوشاند ..از او میپرسیدم : برای چه باید لباس سیاه بپوشم؟...و او می گفت چون در این ماه فرزندان زهرا سیاه پوش شدند...ان زمان که بچه بودم و معنی حرف های او را نمیدانستم...نام حسین همیشه برایم مترادف با شهادت است...هر وقت که محرم می اید به خودم می گویم : اسماعیل بار دیگر فرصتی پیش امده تا ارادتت را ثابت کنی و تو شه ای هر چند اندک برای خودت فراهم نمائی...ولی وقتی محرم به پایان میرسد همیشه این مسئله فکرم را مشغول می کند که چرا من هنوز نتوانسته ام فلسفه عاشورا را درک کنم؟...ماه محرم که میرسد هر کس به اندازه وسع خود و در حد توانش به مولای خود ابراز ارادت می کند..یکی با دادن نذری .. یکی با بر پائی تکیه و تعزیع و یکی هم با سینه زنی و گریه کردن...خلاصه در این ماه همه بسیج می شوند تا ذره ای از مظلومیت این امام مظلوم را به منصه ظهور برسانند...هیچ وقت این واقعه از یادم نمیرود که : تقریبا ۱۵ ساله بودم و ماه محرم فرا رسیده بود..ان روزها در کف پایم تعداد زیادی میخچه در امده بود و خیلی هم اذیتم می کردن..یک روز از روزهای دهه اول ماه محرم از خانه زدم بیرون..دیدم هیئت های عزاداری در خیابان مشغول سینه زنی و زنجیر زنی هستند...یک لحظه فکری به ذهنم رسید...رو کردم به اسمان و گفتم یا ابولفضل امروز با پای پیاده و بدون کفش در سینه زنی شرکت می کنم اما از تو می خواهم که این میخچه های کف پایم از بین بروند..خلاصه وارد صف عزاداران شدم و تقریبا دو کیلومتر با انها بودم...اصلا موضوع میخچه را فراموش کرده بودم..عزاداری تمام شد و من هم به خانه برگشتم..در خانه بودیم که پدرم گفت: اسماعیل فردا برو دکتر تا این میخچه ها را عمل کند...من نگاهی به کف پایم کردم...جل الخالق...هیچ اثری از ان میخچه ها نبود...اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد...پدرم بهم گفت: چته اسماعیل درد میکنه؟...اشکال نداره فردا خوب میشه...گفتم نه اقا جون..اقا ابالفضل مرادم رو داده ...و قضیه عزاداری را برایش گفتم...پدرم نگاهی به کف پایم کرد و او هم هم پای من شروع به گریه کردن کرد...اری دوستان حسین و اصحابش را نمیتوان در چند جمله توصیف کرد...حسین مظهر تمام خوبی های عالم است...و عجیب نیست از پسری که پدرش علی باشد این قضایا...به قول شهریار :
به جز از علی که ارد پسری ابولعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را
السلام علیک یا ابا عبدلله و علی الارواح التی حلت بفنائک
علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا
جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
ذبیح - خرمشهر
|