تبليغاتX
چرا عاشق نباشيم
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
ترجمه قالب

انجمن سایت
چرا عاشق نباشيم 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  ترجمه قالب

  انجمن وبلاگ

  وضعيت در ياهو



مدیریت

اسماعيل اهنج
مریم نی لبک
صدیق


موضوعات

 

لینک ها

گالري قالب وبلاگ
مجهول
معلوم هنر دوست
ارمغان زمان فشمی
جوانان اریائی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
تنهاترین عاشق
سوگند
ایسان و بابک
تو را من چشم در راهم
باران پائيزي
مجله جوانان امروز
س ا م
میلاد
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
الهام
پارمیدا
جوانان شمالی
سحر
مردونيوس
هیوا
شكوفه اشك پائيز
الهه
بر بلندای خیال ( حنانه)
ح.زینتی
نابخشوده

 

لینکدونی
سایت آموزشی و تفریحی

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

                             بسم الله الرحمن الرحیم

خب مثل اینکه آرام آرام به روزهای پایان تحصیلات در دوره کارشناسی حقوق نزدیک می شویم. برای یک دانشجوی حقوق ، ترم 7، می تونه مشخص کننده خیلی چیزها باشه... اینکه آیا در کنکور ارشد شرکت کند یا در آزمون های وکالت، قضاوت، دفتر اسناد رسمی و ..... بخت خود را بیازماید. خیلی از دوستان هم دوره ای ، دفترچه کنکور ارشد را خریداری کرده اند ...بعضی ها با اطمینان از قبول شدن حرف می زنند و برخی دیگر هدف خود از شرکت در این آزمون را ارزیابی داشته های علمی خود عنوان می کنند و برخی دیگر همچون نگارنده اصلا دفترچه کنکور ارشد را خریداری نکرده و فعلا بی خیال ارشد شده اند... تحصیلات تکمیلی و ارتقاء مدرک تحصیلی فی نفسه چیز خوبی است اما نه به هر قیمتی... خب وقتی می بینی کسانی که همین دروس دوره کارشناسی را به زور پاس می کنند اما دفترچه کنکور ارشد را گرفته اند و با استفاده از برخی سهمیه ها امید قبولی شان بالاست چه چیزی جز مدرک گرایی مفرط جامعه ایرانی به ذهن خطور می کند... آیا  یک فوق لیسانس حقوق، کارشناس ارشد حقوق است و یا یک لیسانس حقوق ، کارشناس حقوق است؟  صد البته  بسیارند کارشناسان ارشد حقوقی که شایسته عنوان کارشناس ارشد هستند اما به هر حال هستند کسانی  که به سبک مکتب ک.ر.د.ا.ن.یسم مدرک پشت مدرک گرفته اند و دکترای افتخاری را با عنوان دکترای اصلی، به جامعه نشان می دهند. جدیدترین مدعا بر این قضیه به نقل از روزنامه کیهان تشکیک نمایندگان مجلس شورای اسلامی در مدارک تحصیلی آقای رحیمی معاون اول رییس جمهور می باشد. به هر حال خدا رحم کند به ما مستضعفان فی الارض که لاحول لنا و لا قوه الا بالله العلی العظیم. نکته جالبی که در میان دوستانم دیدم این بود که اکثرا برای ارشد ، گرایش حقوق خصوصی را انتخاب کرده اند و چند نفر نیز حقوق جزا را، زیرا به گفته خودشان منابع جزا کمتر است!!!! و دیگر گرایش ها انگار برای انتخاب نشدن قرار داده شده اند ... ای بابا من هم چه دل خوشی دارم ها!!!! حقوق بین الملل، بشر ، محیط زیست، خانواده و .... به چه درد جامعه ایرانی می خورد؟ بریم حقوق خصوصی را بخوانیم تا پول پارو کنیم!!!! خود من هم اگر خواستم برای ارشد امتحان بدم حقوق خصوصی را انتخاب می کنم..... خب ترم 7 هستیم و آرام آرام به پایان تحصیلات دوره کارشناسی نزدیک می شویم...برخی از دوستان در این ترم فارغ التحصیل می شوند که برایشان در زندگی و شغل آینده شان آرزوی موفقیت می کنم...به سلامتی، دانشگاه آزاد آبادان اولین گروه فارغ التحصیل رشته حقوق خود را امسال روانه خواهد کرد... چه افتخاری.... ما اولین دانشجویان حقوق دانشگاه آزاد آبادان بودیم...

                   به افتخار دانشجویان ورودی 85 حقوق هوراااااااا

                    اسماعیل آهنج

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
دل نوشته ای برای دوست جوان و ناکامم حسین حزبه نژاد که این دنیا تاب تحمل خوبی هایش را نداشت

                                         بسم الله الرحمن الرحیم

 الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون((۱۵۶)) اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون((۱۵۷))          سوره مبارکه بقره

 

سلام دوست خوبم ِحسین جان عزیز...

 چه زود از بین ما رفتی و محفل دوستان را از خوبی های تمام نشدنی ات بی نصیب گذاشتی... هنوز که به صندلی های کلاس دانشگاه می نگرم، جای خالی تو آهی سوزناک از نهادم برمی آورد و قلبم مالامال از درد می شود.... حیف و صد حیف که قدر تو را ندانستیم و ساده از کنار سادگی هایت گذشتیم...یادش به خیر، روز اول که تو را در دانشگاه دیدم با خودم گفتم این پسر با این هیکل و یال و کوپال را چه کسی حریف است ولی چه زود فهمیدم که در ورای این هیکل رشید، قلبی مهربان و رئوف وجود دارد که در فرهنگ لغاتش کینه و حسد را جایی نیست... اف بر این دنیا که چه زود تو را از ما گرفت... و چه زیبا درد را تو معنا کردی آنگه که در تمام این سال ها مشقت بیماری را با تمام وجود حس کردی  بی آن که کسی بداند "کبد"ت در حقت کوتاهی می کند...درد کشیدی ولی دم نیاوردی...زجر کشیدی ولی به جز خالق هستی کسی را سزاوار درددل نیافتی.... و تحمل را برایمان معنا کردی آنگه که ما با ساده ترین بیماری  زمین و زمان را باخبر و متهم می کنیم...حسین جان کلاس های دانشگاه دیگر برای من هیچ جذابیتی ندارد چرا که عطر خوش بوی وجودت را دیگر در هیچ کلاس درسی نمی توانم بیابم...حسین جانم بیا بببین دوستانت چگونه حسرت تکرار لحظات با تو بودن را می کشند... حالا تو زیر خروارها خاک راحت و آسوده خوابیده ای و داغی را بر دلمان نهاده ای که تا سال های سال سوز آن قلب و جانمان را می سوزاند... خدایا از هر که می پرسم می گوید حسین یک بار هم صدایش را بر کسی بلند نکرد...حسین به هیچ کسی ناسزا نگفت...حسین پشت سر کسی غیبت نکرد... حسین جان یکی از دوستان از تو خاطره ای تعریف می کند و می گوید: روزی به حسین گفتم یعنی می شود این ۴ سال زودتر تمام شود و لیسانس حقوق را بگیریم و تو در جواب گفته ای "گرفتن مدرک مهم نیست مهم رستگاری در پیشگاه خداست"...

خداوندا روح دوست خوبم را قرین رحمتت بفرما                                آمین 

 خداوندا ما به جز خوبی از وی چیزی ندیدیم پس تو هم با وی خوبی کن    آمین  

 خداوندا به ما و خانواده اش صبر جمیل عطا بفرما                            آمین   

"حسین جان" روحت شاد 

                                                    حلالمان کن

                       کسی که به دوستی با تو افتخار می کند : اسماعیل آهنج

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 ::

[ ] [ لینک مطلب ]

سلام...میگن امروز تولدم بوده...روز جمعه ۹ آبان ۶۵ ساعت ۹ صبح در زایشگاه حضزت زینب بندر امام خمینی به دنیا اومدم....

                      تولدم مبارک

                                                                                    یا علی

                                                                           ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
خرمشهر شهر ویرانه

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

 

باز هم سوم خرداد امد و سالروز فتح خرمشهر....خرمشهری که خرم بود و صدام جنایتکار ان را به ویرانه ای تبدیل کرد که تا به امروز نیز زخم های ان التیام نیافته اند....برای بیشتر مردم شهر من سوم خرداد روزی همچون دیگر روزهاست با این تفاوت که همراه با کمی ناراحتی و نارضایتی می باشد...سوم خرداد  در شهر من دیگر معنای خاصی ندارد...تکرار مکررات است و بس...کلمات قصار مسوولین و شعار های قشنگ انان در این روز به اوج خود می رسد....و بعد از ان دیگر هیچ...نه کاری صورت می گیرد و نه قولی عملی می شود و نه حتی مسوولی وجدان درد می گیرد...و همین مسوولین سال بعد نیز در چنین روزی با کمال پرروئی رویه ناپسند سال قبل خود را در پیش می گیرند...نام شهر من با وضع درونی اش چه متناقض نمائیست.....خرمشهری که خراب شهر است...امدند ابرو را درست کنند زدند و چشم را کور کردند...گفتند خرمشهر را منطقه ازاد می کنیم ...تا خبرش در شهر منتشر شد قیمت مسکن سرسام اور بالا رفت..کارگر خرمشهری که با اضافه کاری و با تحمل تمام مشقات درامد ماهیانه اش به زور به ۳۰۰ هزار تومن می رسید باید ۱۸۰ هزارتومن بابت کرایه خانه بپردازد...حال اگر منطقه ازاد نفعی داشت شاید می شد با اغماز از کنار این مسائل گذشت اما نه تنها نفعی نداشت بلکه می خواهند مانند اسرائیلی ها بین شهر و منطقه ازاد دیوار بکشند....تا سخن حال مردم خرمشهر این باشد که: از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید... کارگر غیر بومی از ان سر ایران می اید و کار گیرش می اید اما فرزند خرمشهر باید برای کار به دیگر شهرستانها سفر کند..امار بیکاری در خرمشهر که دیگر نوبر است ...بالاترین درصد بیکاری در کشور با ۲۱٪....خرمشهر شاید جزو معدود شهر هایی باشد که تمام روسای جمهور نظام جمهوری اسلامی در زمان تصدی خود بیش از سه بار به ان سفر کرده باشند..اما اگر شما از این سفر ها نفعی کلی برای خرمشهر دیده اید به من هم بگوئید تا دیگر این قدر غر نزنم....یه چیزی رو براتون بگم تا شاخ در بیارید...خیابونی تو خرمشهر هست که زمان جنگ ۲۵ الی ۳۰ رزمنده در ان شهید شده اند...الان تو این خیابون یه خونه فحشا دایر شده که اکثر دخترای اون خونه خرمشهری هستند...دخترانی که از سر فقر و نداری به این راه کشیده شده اند...دخترانی که فرزند این اب و خاک هستند...چه کسی این وسط مسوول است؟....جاده کمربندی خرمشهر که دیگر محشر است...۶ سال پیش خرابش کرده اند و تا حالا هیچ شهرداری نتوانسته ان را اسفالت کند....جالبتر انکه گلزار شهدای خرمشهر نیز در حاشیه این جاده قرار دارد و مسوولین خوش ذوق ما تمام هم و غم خود را برای ساختن این گلزار قرار داده اند  اما بی خیال جاده منتهی به ان شده اند...ایا شهدا این را از شما خواسته اند؟...اری تکریم مقام شهید و شهادت امری واجب است اما.........پل دوم خرمشهر روی رودخانه کارون را ساختند و تبلیغات فراوان برای ان انجام  دادند اما بعد از مدتی پل نشست می کند و ..........بعد از سال ها پروژه گازرسانی به ابادان و خرمشهر تصویب می شود...شهر هائی که خود منبع گازند بعد از اینکه سالها از گاز کشی به ده کوره های ان سوی کشور انجام می شود مجوز لوله کشی گاز خانگی را می گیرند...کارگران مشغول کارند...حفر می کنند و میروند و معابری می مانند که انگار با گودال ها و حفره های کوچک و بزرگ و اسفالت خاکی به تمام مردم خرمشهر دهن کجی می کنند...مثل اینکه شهرداری در فکر ساخت استخر طبیعی برای گربه ها و سگ ها و قتلگاهی برای کودکان بازیگوش می باشد...شاید هم با مکانیکی ها دست به یکی کرده تا حجم مراجعه خودروها به مکانیکی بیشتر شود...شهرداری شهر من حق بیمه کارکنان خود را به تامین اجتماعی نمی پردازد و تامین اجتماعی با مجوز دادگاه حساب شهرداری را  می بندد  و حق خود را برداشت می کند...در مقابل شهرداری برای تلافی زباله های شهر را  روبروی ساختمان تامین اجتماعی خالی می کند تا به خیال کودکانه خود به این سازمان گوشمالی داده باشد...سوم خرداد پارسال بود که پلی کلینیک سوم خرداد با ان همه دبدبه و کبکبه افتتاح شد...اما بعدها دیدیم که از رویا تا واقعیت زمین تا اسمان فاصله است..نه ازمایشگاه فعال بود نه رادیولوژی...نه چشم پزشکی بود که درمان کند و نه دندانپزشک کافی تا مرهمی باشد بر دندان درد مردم... چینی ها به خرمشهر امدند و گفتند که شمارا بی نیاز می کنیم...بازار بزرگ چین بعد از ان همه کش و قوس و تبلیغات افتتاح می شود اما در ورودی ان تابلوی ورود ممنوع برای شهروندان خرمشهری نصب می کنند...فقط تجار و بازرگانان و از ما بهتران حق دارند وارد این بازار شوند و خرید کنند...اگر به خرمشهر امدید فقط برای یکبار لوله اب شهری را باز کنید و از ان اب بخورید...قول می دهم بعد از یک ساعت شما را در اورژانس ملاقات خواهم کرد...البته سعی کنید این کار را در روز انجام دهید ...چون شب ها اورژانس  تک بیمارستان خرمشهر با کمبود پزشک مواجه است...هر روز مردم خرمشهر بشکه های ۲۰ لیتری را بسان دهاتی های شریف ۱۰۰ سال پیش روی دوش خود قرار می دهند و از سر چشمه  ببخشید از مرکز تصفیه اب پر می کنند...جوان خرمشهری قهرمان کونگ فو کشور می شود اما هیچ مسوولی از او تقدیری نمی کند...و و و و و و و و........تنها دلخوشی من در سوم خرداد جشنواره بین المللی تئاتر فتح خرمشهر در خرمشهر می باشد...حال که این ها را می نویسم یاد سخن یکی از فرماندهان جنگ در زمان فتح خرمشهر می افتم که گفته بود : خرمشهر همان طور که ازادت کردیم ابادت می کنیم.

بگذار ببینیم امسال مسوولان خوش قول ما !!!!! چه قولی به خرمشهری های ساده ،خوش قلب، مهربان، صبور و قانع خرمشهر خواهند داد...تا سوم خرداد خرمشهر شمارا به خدا می سپارم.

                                                               یه خرمشهری درد کشیده 

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
علی ای مظلوم تاریخ

                                               بسم الله الرحمن الرحیم

سکانس اول:

علی را امشب چه شده است؟...حالت کبوتری را دارد که منتظر است تا در قفس را بگشایند و به پرواز در اید....افطار را خانه دخترش مهمان است....دخترش برایش اب و نمک و شیر میاورد..... و او می گوید (( دخترکم ایا تاکنون دیده ای پدرت دو گونه غذا در یک وعده بخورد؟))...شیر را به کناری می نهد و با نان و نمک افطار می کنم....عظمت را بنگر......

سکانس دوم:

شب چه تاریک است امشب در اسمان کوفه...صدای ناله های  جانسوز علی است و اوای مظلومیتش.......(( این همان شبی است که حبیبم رسول الله مرا به ان خبر داد ))...امشب شب قتل است....اه ای نامردمان چه دیده ام از شما و شما جز خوبی چه از من دیده اید؟....اه ای نامردمان دختر پاک پیامبرتان را کشتید و حق مرا غصب نموده اید....علی حالتی دارد امشب....

سکانس سوم:

وقت سحر است...علی بر میخیزد....بیرون میرود....مرغان به سویش شتابان می ایند....مولایمان کجا میروی؟....دلمان خبر بد میدهد....نرو ای مولا....به سمت در میرود....دستگیره بی جان در روح میگیرد....میخواهد مانع از خروج مولای متقیان گرددد..ولی علی میرود...وارد مسجد میشود...ابن ملجم ملعون را می بیند که به روی شکم خوابیده است...او را بیدار می کند و می گوید (( به روی شکم نخواب که خواب شیاطین است....به روی کمر بخواب که خواب مومنین است ...به پهلوی راست بخواب که خواب انبیا است...به پهلوی چپ بخواب که خواب اوصیا است))....به سمت قبله میرود ...اذانی میگوید که تا ان روز مردم کوفه نشنیده بودند...اقامه می گوید...رکوع میرود...به سجده میرود و................شمشیر اشقی الاشقیاء نامرد نامردمان بالا میرود . بر فرق سر پاک ترین انسانها  و مولای متقیان و پدر یتیمان فرود می اید...علی فریاد میزند ((فزت و رب الکعبه)) به خدا کعبه قسم رستگار شدم...صدای جبرئیل در اسمان و زمین می پیچد که (( تهدمت والله ارکان الهدی))به خدا قسم ستون ایمان و هدایت ویران گردید....و علی می افتد...علی مظهر عشق و وفا....علی مرد بی مثال...علی رادمرد صفین و پهلوان خیبر....

نمیدانم علی شب اخر به چه می اندیشید؟....به روزی که ۱۳ ساله بود و ندای حق را شنید و دست راست پیامبر خدا شد؟ یا به شبی که در جای پیامبر خوابید؟...یا به رشادت هایش در جنگ خندق و قتل عمرو بن عبدود؟ یا به فاطمه  و مظلومیتش...یا به حق غصب شده اش..یا به خنجری که کوفیان از پشت به وی زدند.... یا به یاد دوستانش ابوذر  و بلال و عمار یاسر و ...علی به همه این ها می اندیشید و غصه می خورد از نامردی نامردمانی که در اطرافش  بودند...

شهادت مظلومانه مولای متقیان امام اول شیعیان امام علی (ع) را به تمام شما دوستان تسلیت عرض  می کنم....

موفق باشید ...یا علی

ذبیح ..........خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
شهر من خرمشهر

                                        بسم الله الرحمن الرحیم

 

 ((  فتح خرمشهر فتح خاک نیست...فتح ارزشهای اسلامی است...خرمشهر را خدا ازاد کرد ... امام خمینی ( ره) ))

سلام بر خرمشهر و فرزندانش...سلام بر جهان ارا ها و بهنام محمدی ها و حسین فهمیده ها...سلام بر شهیدانی که با ریختن خون خود این شهر را ازاد کردند...و باز هم سلام بر خرمشهر...

فردا سوم خرداد است....روزی که شهر من خرمشهر از بند بعثیان کافر ازاد شد و به اغوش پر مهر وطن بازگشت...خرمشهر شهری است که در گذر تاریخ بارها و بارها مورد اشغال نظامی و تاخت و تاز قدرت ها قرار گرفته است ...این شهر به دلیل موقعیت سوق الجیشی و استراتژیک همیشه ابستن حوادث بوده است...زمانی عثمانی ها و زمانی انگلیسی ها و زمانی دیگر عراقی ها این شهر را به اشغال خود در اورده ان...در واقع هر قدرت تاریخی با تصرف این شهر توانائی ها و قدرت خود را به رخ حریفان کشیده است...خر مشهر در گذشته به نامهائی همچون : بارما  ، بیان ، محرزه  و محمره بود..که در حال حاضر هنوز هم لفظ محمره در بین ساکنان بومی و محلی این شهر به کار برده می شود  و دلیل نامیدن این شهر به این اسم خاک سرخی است که در اطراف این شهر و در حاشیه رود کارون وجود دارد...البته خرمشهر به دلیل تعدد مساجد و حسینیه ها و تکایا و دیانت ساکنان ان و همچنین به دلیل حضور چند مرجع عالی قدر تشیع در این شهر ، به نجف ثانی نیز معروف است...از محصولات کشاورزی این شهر می توان به خرما ، رطب ، خارک ، سبزیجات مختلف ، بامیه و محصولات دیگر اشاره کرد...این شهر از دیرباز کانون توجه افراد جویای کار  بود به طوری که در سال های قبل از انقلاب افراد بیکار زیادی برای پیدا کردن کار به این شهر مهاجرت می کردند...در ان سال ها کشور هائی همچون امریکا و انگلیس و فرانسه در خرمشهر کنسولگری دائر کرده بودن.. قرارداد ملی شدن نفت ایران در ۲۹ اسفند ، توسط وزیر امور خارجه انگلیس و مسوولان ایرانی در خرمشهر منعقد شد...هنگامی که در زمان قاجاریه ایران به افغانستان حمله کرد ، انگلیس با تصرف خرمشهر و بوشهر و جزیره خارک ایران را مجبور به عقب نشینی از خاک افغانستان بکند...در زمان صدارت امیر کبیر هنگامی که قرار شد بین ایران و عثمانی قرارداد صلح برقرار شود ، امیر کبیر یکی از شرایط صلح را به رسمیت شناختن حاکمیت ایران بر خرمشهر توسط عثمانی در خواست کرد...در این شهر اقوام زیادی در کنار هم به زندگی مسالمت امیزی می پردازند...از کرد و ترک و لر و بلوچ گرفته تا فارس و عرب و شمالی و گیلکی ...که اکثریت ساکنین این شهر به زبان عربی تکلم می کنند..در این شهر قدمگاه امام رضا (ع) قرار دارد که نشان میدهد ان امام والا به هنگام حرکت به سوی طوس از این شهر گذر کرده است...خرمشهر قبل از جنگ انقدر از نظر اقتصادی و فرهنگی شکوفا بود که به عروس  شهر های خلیج فارس معروف شده بود ...و اما جنگ :

بگذارید لحظات اولیه جنگ را از زبان پدرم برایتان نقل کنم...پدرم می گوید :

(( روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ بود...ما نهار خورده بودیم و در حال استراحت بودیم ... ساعت بین یک و نیم تا دو بعد از ظهر بود...از چند روز قبل سر و صداهائی از سمت مرز شنیده می شد...ان روز عموی کوچکت در حال اماده کردن کیف و دفتر هایش بود . خیلی خوشحال بودذ که فردایش به مدرسه خواهد رفت...خلاصه من دراز کشیده بودم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی از  خواب بیدار شدم...به حیاط رفتم و دیدم که چند هواپیمای نظامی در اسمان ظاهر شده اند و موشک ها را بر سر مردم بی دفاع می ریزند...یکی از موشک ها به خانه همسایه مان خورده بود  ...به طرف خانه انها رفتم  و دیدم که بر اثر انفجار همه انها  به جز دختر بزرگشان شهید شده بودند...سر پدر خانواده قطع شده بود ...  جسد مادر خانواده تکه تکه شده بود...دختر خانواده نیز شوکه شده بود و به سر قطع شده پدرش که رو به رویش افتاده بود خیره شده بود...خلاصه قیامتی به پا بود...سریع به خانه برگشتم و  به مادر و خواهرانم گفتم که اماده شوید  از این شهر خارج شویم...انها را سوار ماشین کردم و به سمت ماهشهر بردم و انها را نزد یکی از اقواممان اسکان دادم...سپس دوباره به شهر بازگشتم تا وسایل خانه را ببرم...اما به ما گفتن چیزی نبرید...چون فوقش یه هفته دیگه جنگ تموم میشه و شما بر میگردید... من هم تمام زندگی مان را گذاشتم و نزد خانواده بازگشتم ..))...

جوانان خرمشهری با دست خالی در برابر دشمن تا بن دندان مسلح ، ۳۵ روز مقاومت جانانه کردن..و سرانجام در ابان ماه سال ۵۹ خرمشهر به اشغال عراق در امد...اما ۱۹ ماه بعد در روز ۳ خرداد ۶۱ طی عملیات بیت المقدس که در چهار مرحله و با رمز یا علی اب ابی طالب انجام گرفت . خرمشهر ، شهر من ازاد شد..و سرانجام ما در سال ۶۹ به دیار اباء و احدادیمان بازگشتیم ..اما خرمشهر دیگر ان خرمشهر قبل از جنگ نشد...هنوز هم بیکاری در این شهر بالاترین امار را در کشور دارد...مردم خرمشهر که تمام هستی مادی خود را در جنگ از دست داده بودند و همه چیز را از صفر اغاز کردند اکنون هنوز با هیولای بیکاری دست و پنجه نرم می کنند...مردم هر شهری از اینکه وضعیت شهر شان به وضعیت ۳۰ سال قبل بازگردد رضایتی ندارند...اما مردم خرمشهر دوست دارند وضعیت شهرشان به ۳۰ سال قبل بازگردد...روزگاری که خرمشهر قلب تپنده اقتصاد کشور بود...و من افتخار می کنم که یک خرمشهری هستم و ریشه در این خاک مقدس دارم... هم اکنون در خرمشهر یک واحد دانشگاه ازاد و یک واحد دانشگاه پیام نور فعالیت دارند ..در سفری که رئیس جمهور در ۳ خرداد سال پیش به خرمشهر داشتند این شهر به منطقه ازاد تجاری پیوست..در حال حاضر خط اهن خرمشهر به بصره در حال احداث است...این شهر یکی از گرمترین شهر های کشور می باشد به طوری که گاهی اوقات  دمای این شهر به بالای ۵۰ درجه سانتی گراد می رسد...هر ساله هزاران نفر  در قالب کاروان های راهیان نور و مسافران نوروزی از این شهر دیدن می کنند...رود کارون که پر اب ترین رود ایران وتنها رود قابل کشتیرانی کشور است از وسط این شهر می گذردآب لوله کشی این شهر قابل شرب نیست  و مردم مجبورند آب شرب خود را بخرند.....به خرمشهر می توان از چهار راه : هوائی ، زمینی ، دریائی و ریل اهن سفر کرد  و این موقعیتی است که هر شهری دارای ان نمی باشد...امیدوارم شما نیز روزی به این شهر بیائید  تا بتوانم از نزدیک شما را با صفا و زیبائی های شهرم اشنا کنم...

موفق باشید...یا علی

       ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ چهارشنبه دوم خرداد 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
بسم رب الشهدا و الصدیقین

                              بسم الله الرحمن الرحیم

دنیا رو با همه خوب بودش         با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن       رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود         دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف      پیش رو لشکر ارزو به سر

تو بهشت ارزو گم نشدن             ادم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی          پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسه شون بهونه بود     زندگی بازی بچگونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا      با سکوتشون رسیدن به خدا

سلام بچه ها

امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد

می دونید این شعر بالا مال چیه؟...فیلم اخراجی ها رو دیدید؟...این شعر تیتراژ پایانیه این فیلمه...فیلمی که دیشب من برای اولین بار دیدم...به مولا علی (ع) بعد از پایان فیلم اونقدر گریه کردم که چشمه اشکم خشک شد...یه دمت گرم حسابی باید به مسعود ده نمکی بگیم بابت این فیلمشبچه ها واقعا به کجا داریم می ریم؟...چرا شهدا رو و اهدافشون رو فراموش کردیم؟...چرا فکر می کنیم اگر تو یه مجلسی حرف از شهید و شهادت و سال های دفاع مقدس بزنیم ابرومون می ره؟...مگر این ۸ سال دفاع مقدس بزرگترین سند افتخار  کشور ما در طول تاریخ نیست؟...به خدا اون کسائی که رفتن جبهه و شهید یا جانباز شدن هم سن و سال من و شما بودن....همین نقش اصلی های این فیلم رو ببینید که چی بودن و چی شدن....دیدید بیژن مرتضوی ( امین حیائی) چطوری با دیدن دختر خردسال شیمیائی منقلب شد؟..دیدید مجید ( کامبیز دیرباز ) چطوری با خنجر رو در روی تانک ایستاد؟...نگید که این فیلمه و واقعیت نیست....بلکه به نظر من واقعیت جبهه همین بود و بس....به قول اون سید روحانی شهدا که از اسمون نیومدن..به خدا دیشب به اندازه تمام لحظات زندگی ام از شهدا خجالت کشیدم...اصلا اگه اونا نبودن ما بودیم؟...از خودم خجالت می کشم که این شلمچه این همه به من نزدیکه و من این همه از اون دورم...زندگی مون شده فقط مادیات...دلم می سوزه که حتی متاسفانه بعضی از دست اندر کاران نظام جمهوری اسلامی ، کسانی که در جبهه بودن ، این خاطرات رو فراموش کردن و دو دستی چسبیدن به دنیا و ما فیها....دیشب حسرت یه چیز رو خوردم ...این که چرا من به جای اینکه سال ۶۵ به دنیا بایم ، سال ۴۵ به دنیا نیومدم؟....خوش به حال اونائی که رفتن جبهه و شهید شدن و اگه هم شهید نشدن هنوز هم اون خلوص نیت و صفای دل تو وجودشون جاری هست....دوستان من ازتون می خوام یه بار ، فقط یه بار زندگی نامه شهید همت رو بخونید  و ببینید مردانگی و عشق یعنی چه...ازتون می خوام فقط یه بار زندگی نامه شهید چمران رو بخونید....ببینید این شهید چمران چگونه به دنیائی که به کامش بود پشت پا زد جام شهادت رو نوشید....میدونید دکتر چمران دکترای فیزیک رو از یکی از معتبرترین دانشگاه های امریکا رو داره؟...اینا مرد بودن نه نامردائی که امروزه تو جامعه دارن زندگی می کنن...خواهر عزیزم نی لبک حرف قشنگی رو می زد....می گفت من تو رابطه زناشوئی حاج همت با زنش عشق علی به فاطمه رو میدیدم...باید هم باشه....وقتی الگوی حاج همت مولایش علی و الگوی همسر شیرزنش فاطمه زهرا باشه باید هم عشق علوی تو زندگی شون باشه...می دونید بچه ها...یه چیزی رو می خاوم بهتون بگم که تا حالا نگفتم...پدر من یه جانبازه...نمیدونم چند درصد...اما مطمئنم اگه می رفت دنبال کارهای جانبازیش خیلی بهش میرسیدن....اما هر وقت به پدرم می گفتن برو بنیاد جانبازان عصبانی می شد...می گفت من برای اب و خاکم و وطنم جنگیدم نه برای امتیازات جانبازی...نمی خوام بگمکه پدرم بهترین مرد روی زمینه ...اما با این کارش یه چیزی رو به من یاد داد و اون اینه که اگه یه کار خوبی کردی انتظار نداشته باش خلق الله پاداشت رو بدن...بذار خود خدا پاداش کارت رو بده...بچه ها شهدا رو فراموش نکنیم ...اونا حق زیادی رو گردن ما دارن...شاید بیشتر از حقی که یک پدر مادر بر گردن فرزندش دارد...اونا راه خودشون رو شناختن...بیاید ما هم راهمون رو با توکل به خدا و ائمه از بیراهه بشناسیم.

                   موفق باشید - یا علی

                        ذبیح  - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
یار بی زبان

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

سال نو بر همه ی شما عزیزان مبارک.راستش هر وقت میخواهم یک مطلب سفارشی بنویسم حس نوشتن یک چیز نامربوط قلقلکم می دهد!

این بار هم به سرم زد از بهترین کتابهایی که در سال گذشته خوانده ام بنویسم.

۱. سفر به گرای 270 درجه نوشته ی احمد دهقان. که در موردش هر چه بگویم کم گفته ام! فوق العاده است شاید هم چیزی بیشتر از آن! فکرش را بکنید یک رمان در حیطه ی ادبیات داستانی دفاع مقدس تو ولایت آمریکا! به فروش خوبی دست پیدا کند و جالبتر از آن اینکه مترجمش ((پل استراکمن)) یهودی است!

خودتان ببینید:

( دیوانه وار میروم طرف علی، گویی در آسمان هستم و بر روی ابرها پا میگذارم و هرگز به او نخواهم رسید . از بس که این راه طولانی میشود. سگی شده ام که در دشت له له میزند و به سوی نقطه ای میدود . نیمه جان میشوم. به او میرسم و بالای سرش میایستم. این نگاه ناباور و هراسناک علی است که چشم دوخته به من . می نشینم . تانک از روی کمر او رد شده . هنوز شاهرگش دل دل میکند و چشم چپش می پرد . او نصف شده ، نصف نصف. سرش را در بغل میگیرم . از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پایینش در رد شنی تانک پخش شده . بوی خون از پایین تنه اش بر میخیزد و بخار پیچ و تاب میخورد و رو به آسمان می رود . خون سرخ خوش رنگی روی زمین پخش شده . در چهره اش خیره میشوم . رد دردی عظیم، دردی به اندازه ی تمام دنیا بر چهره ی او نشسته . وقتی دست روی صورتش میکشم لبش از روی دندانهایش کنار می رودو خرده دندانهایش میریزد بیرون. میخواهم فریاد بکشم . اگر فریاد نکشم خفه میشوم. چیزی توی گلویم گیرکرده. چیزی مثل یک کوه.))

البته تمام این کتاب این نیست ها! جاهایی هست که آدم از خنده ریسه میرود!

2. عطیه ی برتر نوشته ی پائولو کوئیلو نویسنده ی برزیلی که نوشتنش مثل تمام نویسندگان آمریکای جنوبی منحصر به فرد است! قبلا ((کیمیا گر)) و ((مکتوب)) خواب به چشمم نگذاشته بودند ، حالا هم این!

(( عشق زندگی است .عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمیرود . در بنیان تمام مخلوقات عشق همچون عطیه ی برتر حاضر است . زیرا هنگاهی که هر چیزی دیگر به پایان می رسد عشق میماند.))

3. پیامبر و باغ پیامبر اثر جبران خلیل خبران که واقعا در مقابل این اسم بزرگ چیزی برای ندارم!

4. این هنر شعر مجموعه ی مقالات و سخنرانی های خورخه لوئیس بورخس که در آن از فرید الدین عطار و حافظ تعریف کرده و استعاره های آنها را بی نظیر دانسته و ............ خیلی چیز های دیگر! که اسم مترجمش الان یادم نیست ولی خیلی عالی ترجمه شده!

اگر تمامشان را نام ببرم خیلی وقت میبرد . چند کتاب عالی هم در دست خواندن دارم! از جمله آفتاب در حجاب سید مهدی شجاعی و داستانهای صاحبدلان اثر استاد اشتهاردی ............

راستی یک رمان نوجوان را برای دومین بار خواندم . تووووووووپ بود!

 

کوه مرا صدا زد اثر محمد رضا بایرامی که توی سوئیس کتاب سال شناخته شد!!! و خیلی از ما هنوز هم حتی اسم این نویسنده را نشنیده ایم!!!!!!!!!!

یادمان باشد در سال جدید یادمان نرود چقدر کتاب نخوانده داریم!

                              مریم نی لبک - رودسر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه بیستم فروردین 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
خشت اول

                                    بسم الله الرحمن الرحیم

سالی دیگر از عمرمان گذشت  و سالی دیگر را اغاز نمودیم تا شاهدی باشیم بر چرخش روزگار و گذر ایام... نمیدانم چرا هر وقت هنگام تحویل سال می شود این فکر به ذهنم خطور می کند که ایا سال دیگر این افراد دور سفره هفت سین خواهند بود یا انکه افرادی به انها اضافه می شود یا کم می شوند....منظورم را که می فهمید...می خواهم بگویم که ما در هر سال شاهد ازدواج و تولد یا مرگ عزیزانمان هستیم و این ها اموری اجتناب ناپذیر می باشند که اگر بر دو مورد اولی افزون شود و  از مورد سومی کاسته شود  بسی خوشحالی و شادکامی را در پی دارد...یادم می اید ده سال پیش می گفتم : حتما سال ۸۶ که بیاید اتفاق مهمی در زندگی ام می افتد....یا اینکه حتما دهه هشتاد دهه ای سرنوشت ساز برایم خواهد بود...که این طور شد  و حالا با جرئت می توانم بگویم که دهه هشتاد مهم ترین دواران زندگی ام و موفقترین دوران در این عمر بیست ساله ام بود......به خیلی از ارزوهایم دست یافته ام...میدانید بچه ها وقتی ۱۲ ساله بودم در یک کتاب روانشناسی خواندم که : ارزوهایتان را یادداشت کنیدکه اگر به انها رسیدید ارزش انها را از یاد نبرید....من هم از ان روزها این کار را می کردم و تا حالا نیز اکثر ارزوهای منطقی ام تحقق یافته اند...این کار باعث شد تا من بدانم تا چه اندازه پیشرفت کرده ام و تا چه اندازه در رسیدن به معیارهای مهم زندگی ام تلاش و کوشش نموده ام....من سال ۸۵ را با تلاوت ایاتی از قران به بدرقه کردم و سال ۸۶ را نیز باز هم با تلاوت ایاتی از قران اغاز نمودم...دوست دارم سال ۸۶ سالی باشد که باز هم من در طی انبه ارزوهایم برسم و البته در این راه باید تلاشم رابیشتر کنم...در سالی که گذشت من دوستان زیادی پیدا کردم...در واقع قبل از سال ۸۵ شاید من تنها با  ۲ یا ۳ نفر از بچه های مجله جوانان اشنا شده بودم  ولی در این سال با خیلی از انها اشنا شدم و با گریه انها گریستم و با خنده  انها خندیدم.....در این سال با افرادی همچون : نرسیس فیگو  و تهمینه از بشرویه...سعید و هیوا و نازنین از اباده....شنل قرمزی و دختر خورشید و عقیل از گرگان...تینا و مینو  از رامشیر...سوگند از ماهشهر... سحر از شهرضا...وحید از اهواز...مادر بزرگ شنل قرمزی و رویا از تهران....الهام و سمیه از نمین...حنانه و سمیه از مرند....معصومه رحیمی از سبزوار...مسعود پوریا از امل....بچه مثبت از مشهد...میلاد از مراغه....رحمان از گرمی...کرکس کچل از شیراز....ایسان از تبریز....مریم نی لبک از رودسر...نازی مثبته از بندر عباس....الناز از تبریز....جکی چان از خواف...مینا از خور موج...بیبی گیرل از ؟ ... وتمام کارکنان محبوب مجله جوانان امروز و.....اشنا شدم  و از این بابت خیلی هم خوشحالم...والبته در این میا وبلاگ جوانان ایرانی سهم به سزئی در این اشنائی ها داشت....بچه ها می دونید خیلی به مجهول مدیونم ...احساس می کنم باید یه جوری دینم رو به اون ادا کنم...اشنائی با اون باعث شد تا من بفهمم زندگی تا چه اندازه می تونه قشنگ باشه... اصلا تنها بهونه تمام این اشنائی ها مجهول بود و بس...و البته در کنار اون سهمی رو هم باید به معلوم عزیز اختصاص بدیم...این دو شخصیت نا شناخته و محبوب در کنار خبرنگار فعال و همه کاره مجله ، خیلی خوب توانستند بذر محبت و دوستی را در دل هایمان بکارند...چه بسا اگر انها نبودند امروز نه من شما را می شناختم و نه شما من را....به هر حال امیدوارم خدا به این سه نفر عمر طولانی با عزت عطا کند...در این اواخر سال ۸۵  من میزبان مهمان بسیار عزیزی بودم که متاسفانه شرمنده اش شدم و نتوانستم ان طور که باید و شاید  مهمان نوازی کنم...۲۵ اسفند ۸۵ خانم مریم خجسته ، شاعر گرانقدر مجله یا همان مریم نی لبک خودمان به همراه کاروان های راهیان نور به خرمشهر اومده بودند و من مفتخر به دیدار با ایشان شدم....بچه ها هر چقدر از بزرگی و شخصیت این دختر برای شما بگویم کم گفته ام....ایشان به واقع نمونه یک دختر فهمیده و با شعور  و کامل امروزی هستند...متاسفانه به خاطر برخی محدودات من نتوانستم در خدمت وی باشم.....امیدوارم روزی بتوانم جواب محبت های وی را بدهم....

و اما صدیق...: چه  تو صیفی را میتوانم در وصف تو بگویم که تا حالا در وصف هیچ معشوقی به کار نرفته باشد....ای تمام وجود اکنده از عشق من ...هنوز که هنوز است قلب من به یاد  ان اولین غمزه   عاشقانه  تو  در تب و تاب وصال است...عزیزم نوروز  بر تو که معنای و بهانه  زندگی من هستی مبارک باد...

                             سال نو بر تمام شما دوستان خوبم ،

                 یاوران عزیزم در تمام ایران عزیز مبارکباد

              موفق باشید....یا علی

                       ذبیح ( اسماعیل اهنج ) - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ یکشنبه پنجم فروردین 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]

اغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج شمسی بر تمام ایرانیان علی الخصوص دوستان عزیزم مبارکباد

امیدوارم سال جدید سرشار از موفقیت و شادی برای شما و امنیت و سلامت و  برای ایران عزیزم باشد...

امیدوارم در سال جدید عاشقان به عشق خود و  بیماران به شفای خویش برسند...در سال جدید یادمان باشد ما انسانیم...این خیلی مهم است

موفق باشید....یا علی

                                 ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
گربه

فوت دلخراش گربه نازنین یکی از دوستان را به تمام گربه سانان و دوستداران این حیوان مودب و قشنگ تسلیت عرض می نمایم...امید است که دیگر شاهد چنین حوادث دلخراشی در روی این کره خاکی نباشیم...شادی روح ان مرحوم هر موشی که از کنارتان رد شد را با ساطور از وسط به دو نصف کنید...مجلس سوگواری برای این موجود عزیز از دست رفته همه روزه در این وبلاگ بر پا است...از شما خواهشمندیم با مراجعه به این وبلاگ و گذاشتن نظر و گفتن تسلیت ،مرهمی بر داغ دل بازماندگان نهید.

موفق باشید ...یا علی

 

ذبیح- خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
محرم ماه عاشقی

 

محرم ، ماه ماتم، چه ماه پر ابهتی....محرم باز هم امد تا مارا بار دیگربا خود تا صحرای کربلا ببرد...محرم امد تا باز هم صدای ضجه کودکان و زنان به گوش اسمان برسد...محرم امد تا باز هم بوی خیمه های سوخته به مشام رهروان راه حسینی برسد...محرم با اسم حسین عزت گرفت...یادم میاد وقتی که کودکی بیش نبودم هر موقع که محرم می رسید مادرم پیرهن مشکی ام را به من می پوشاند ..از او میپرسیدم : برای چه باید لباس سیاه بپوشم؟...و او می گفت چون در این ماه فرزندان زهرا سیاه پوش شدند...ان زمان که بچه بودم و معنی حرف های او را نمیدانستم...نام حسین همیشه برایم مترادف با شهادت است...هر وقت که محرم می اید به خودم می گویم : اسماعیل بار دیگر فرصتی پیش امده تا ارادتت را ثابت کنی و تو شه ای هر چند اندک برای خودت فراهم نمائی...ولی وقتی محرم به پایان میرسد همیشه این مسئله فکرم را مشغول می کند که چرا من هنوز نتوانسته ام فلسفه عاشورا را درک کنم؟...ماه محرم که میرسد هر کس به اندازه وسع خود و در حد توانش به مولای خود ابراز ارادت می کند..یکی با دادن نذری .. یکی با بر پائی تکیه و تعزیع  و یکی هم با سینه زنی و گریه کردن...خلاصه در این ماه همه بسیج می شوند تا ذره ای از مظلومیت  این امام مظلوم را به منصه ظهور برسانند...هیچ وقت این واقعه از یادم نمیرود که : تقریبا ۱۵ ساله بودم و ماه محرم فرا رسیده بود..ان روزها در کف پایم تعداد زیادی میخچه در امده بود و خیلی هم اذیتم می کردن..یک روز از روزهای دهه اول ماه محرم از خانه زدم بیرون..دیدم هیئت های عزاداری در خیابان مشغول سینه زنی و زنجیر زنی هستند...یک لحظه فکری به ذهنم رسید...رو کردم به اسمان و گفتم یا ابولفضل امروز با پای پیاده و بدون کفش در سینه زنی شرکت می کنم اما از تو می خواهم که این میخچه های کف پایم از بین بروند..خلاصه وارد صف عزاداران شدم و تقریبا دو کیلومتر با انها بودم...اصلا موضوع میخچه را فراموش کرده بودم..عزاداری تمام شد و من هم به خانه برگشتم..در خانه بودیم که پدرم گفت: اسماعیل فردا برو دکتر تا این میخچه ها را عمل کند...من نگاهی به کف پایم کردم...جل الخالق...هیچ اثری از ان میخچه ها نبود...اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد...پدرم بهم گفت: چته اسماعیل درد میکنه؟...اشکال نداره فردا خوب میشه...گفتم نه اقا جون..اقا ابالفضل مرادم رو داده ...و قضیه  عزاداری را برایش گفتم...پدرم نگاهی به کف پایم کرد و او هم هم پای من شروع به گریه کردن کرد...اری دوستان حسین و اصحابش را نمیتوان در چند جمله توصیف کرد...حسین مظهر تمام خوبی های عالم است...و عجیب نیست از پسری که پدرش علی باشد این قضایا...به قول شهریار :

به جز از علی که ارد پسری ابولعجائب              که علم کند به عالم شهدای کربلا را

                    السلام علیک یا ابا عبدلله و علی الارواح التی حلت بفنائک

                    علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا

                    جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم

                          السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین

                        و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

        ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه دوم بهمن 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
غدیر عاشقان

قال رسول الله:

 فانت یا علی امیر من فی الارض و امیر من فی السماء و امیر من مضی و امیر من بقی ، فلا امیر قبلک و لا امیر بعدک.

پیامبر عظیم الشان اسلام فرمودند:

پس تو ای علی امیر و فرمانروای اهل زمین و اسمانی...امیر گذشتگان و امیر بازماندگان...پیش از تو امیری نبوده و بعد از تو نیز نخواهد بود.

 

 

تفسیر عشق است این جمله که : من کنت مولاه و فهذا علی مولاه...نمی دانم چه رازی در این کلام پیامبر نهفته است که هنوز که هنوز است مفسران و اندیشمندان و حق پویان در تفسیر و تبیین اصول و مبانی این چند جمله ساده عاجز مانده اند...ان روز که پیامبر در میانمسلمانان واقعی ، دست رادمردترین و شجاع ترین مرد زمانه اش را بابلا برد و مقام ولایت را به او سپرد...ان روز پیامبر راه را مشخص کرد و مسیر حق را از باطل جدا نمود...اری ان روز علی به حقی  که خدا قبل از خلقت ادم برای او در نظر گرفته بود رسید...علی را که تواند شناختن...علی یعنی تمام خوبی های عالم...علی مردی است که مسلامانی را معنا کرد...عشق را معنا کرد...عاشقی را به منصه ظهور رساند...غدیر روزی است که تمام مسلمانان واقعی جهان فریاد شادی سر دادند و ملائکه از سر شوق سر به اسمان هفتم سائیدند..

فرا رسیدن عید بزرگ غدیر خم را به تمام شما دوستان خوبم و به تمام شیعیان و مسلمانان راستین جهان تبریک عرض می نمایم ...با امید به ظهور اقا امام زمان (عج)

ذبيح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ یکشنبه هفدهم دی 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
زیارت

روز شنبه فرصتی دست داد تا به شهر مقدس قم بروم...و حضرت معصومه رو زیارت کنم...جاتون خالی...خیلی محیط عارفانه و خوبی بود....برای همه شما هم دعا کردم و از طرف شما نائب الزیاره بودم...قم شهر مذهبی و خوبیه...می شه اسلام ناب محمدی رو تو این شهر دید...حد اقل فساد و بی بند و باری تو این شهر کمتر وجود داره...اما خیلی هم سرد بود...و برای  ما خوزستانی ها که ۹ ماه سال رو تو گرما سر می کنیم اون اب و هوا خیلی عذاب دهنده بود به هر حال اونجا به یاد  شما بودم و یادمه که از کنار حرم  به رضا اولادی هم زنگ زدم...

 

 یه سری هم به مسجد جمکران زدم...وقتی به اونجا رسیدم و وارد مسجد شدم با اقا شروع به صحبت کردم...بهش گفتم:( اقا جون بس نیست دیگه...خسته نشدی از این همه غیبت ...مگه نمی بینی شیعه ها چقدر تو فشارن...مگه نمیبینی دین جدت چطور داره از بین میره)...وقتی این حرفا رو زدم یه دفعه مو رو تنم سیخ شد...حس کردم که اقا امام زمان داره مظلومیت جدش امام حسین رو فریاد میزنه ...همون جا افتادم و شروع به گریه کردم...خلاصه جاتون سبز ...اونجا یه دنیای دیگه هستش...جائی که می تونی بی واسطه با امام زمانت صحبت کنی و مطمئن باشی که اون حرفات رو می شنوه...

راستی من تا مدت طولانی به دلیل امتحانات ترم نمی تونم اپ کنم...هی نگید که کی اپ میکنی...حالا اگه مریم خانم خواست که اپ کنه بسم الله...این گوی و این میدان...پس تا اطلاع ثانوی خدانگهدار

موفق باشید...یا علی

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
جوابیه

علی ای همای رحمت .....تو چه ایتی خدا را

که به ما سوا فکندی ...همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسي...همه در رخ علي بين

به علي شناختم من...به خدا قسم خدا را

سلام به تمام شما دوستان خوبم:

موضوع این اپ من در مورد کامنتی هست که یکی از بازدید کنندگان تو اپ قبلی برای من گذاشته بود...فردی با اسم مستعار ( یا علی) نوشته زیر را برای من گذاشته بود:

( تو چی می گی بابا ...با اون یا علی یا علی گفتنت..هر کاری می کنی بعد میگی یا علی...نا سلامتی یا علی گفتن احترام و شخصیت می خواد...یا علی یا علی...عجیبه والا....ادم باید واسه این جور اسما و شخصیت ها ارزش قائل بشه )

همه ما مولا علی (ع) را دوست داریم..این یک چیز بدیهی است....ولی چرا من این همه به این مرد بزرگ علاقه دارم؟..میدانید من امام علی را نه تنها به عنوان یک امام بلکه به عنوان نزدیک ترین اسم خود می شناسم...علی برای من یک اسم نیست بلکه یک دنیا معنی است...من با علی بزرگ شدم..با علی یاد گرفتم عاشق شوم...با علی توانستم به معرفت خدایم برسم...یادم نمیرود ان زمان که بچه بودم هر وقت بر زمین می افتادم مادرم با زبان عربی بهم می گفت ( قل یا علی (َع) و قوم)..یعنی بگو یا علی و بلند شو...من هم از بچگی یاد گرفتم همیشه بگویم یا علی....یه بار تو مسابقات کونگ فو توا با مبارزی سرسخت افتاده بودم...لحظات اخر مسابقه دیگر از نفس افتاده بودم..ناگهان دیدم حیفم گاردش را پائین اورده است..یه یا علی گفتم و پایم را به سوی سرش روانه کردم و اورا ناک اوت کردم...و اطمینان کامل دارم که اگر ان (یا علی) نبود من مسابقه را باخته بودم ...یا علی برای من دو کلمه نیست ..بلکه یک دنیا معنی است...علی مردی است که هر چه سعی کنیم نمی توانیم او را بشناسیم....گفته بودی که یا علی گفتن حرمت دارد...اری من حرمت این دو کلمه را خیلی خوب میدانم...به نظرم بالاترین هدیه ای که می توانم به دوستانم بدهم همین یا علی گفتن است...اولین کلمه ای که بعد از بیدار شدنم از خواب از دهنم خارج می شود همین یا علی است...و اخرین کلمه قبل از خوابم نیز یا علی است...با یاد علی از خانه میزنم بیرون...با یاد علی به دوستانم سلام می کنم...با یاد علی سر کلاس مینشینم...با یاد علی عاشق می شوم...هر وقت حاجتی از خدا دارم او را به ال محمد و علی قسم میدوهم که حاجتم را روا سازد...نام و یاد علی در تمام وجودم رخنه کرده است....دوست دارم علی وار زندگی کنم....ارزو دارم اخرین کلمه قبل از مرگم یا علی باشد...اری من دیوانه علی هستم و به این دیوانگی افتخار می کنم....من همیشه خود را مدیون پدر و مادرم می دانم که بذر محبت به این شخصیت بی مثال و مطلق تمام قرون را در دلم کاشته اند...من تا زنده ام یا علی خواهم گفت...

موفق باشید...یا علی

ذبیح- خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
تولدم مبارک

سلام به همگی خوبید؟

ها موضوع این اپ من تولدمه!!!...طبق اون چیزی که تو شناسنامه ام نوشته اند و رسمی هم

هست ۲۰ سال پیش در یک همچین روزی، تو زایشگاه حصرت زینب (س )  ماهشهر پسری به

 دنیا اومد که اسمش رو گذاشتن اسماعیل.

حالا هم اونقدر بزرگ شده که با بزرگانی همچون شما اشنا شده و داره برای شما این مطالب رو

 می نویسه...فرا رسیدن ۹ ابان رو به خودم تبریک میگم...ها چیه یعنی نمیشه کسی خودش رو

تحویل بگیره؟...خب منتظر کادوهای شما هستم...موفق باشید ...یا علی

 

ذبیح- خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ سه شنبه نهم آبان 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
علی ای همای رحمت

نا ارام بود..این همان شبی بود که از مدت ها پیش منتظرش بود..ان شب را به خانه دخترش رفت...افطار برای او نان و نمک وشیر اوردند...نماد عظمت و کرامت زمانه اش شیر را کنار می گذارد و با نان ونمک افطار می کند...وقت خواب می شود..اما خواب از چشمانش گریزان است....به سالهائی فکر می کند که گذشتند..به اغاز راه...او اولین کسیبود که راهش را شناخت و با راهدارش پیمان بیعت بست...به زنش فکر کرد که چگونه نامردانه به شهادت رسید...به حق خود فکر می کرد که چگونه نامردانه ان را غصب کردند...به نادانی دوستان و اطرافیانش می اندیشید که چگونه در عین ناباوری به او پشت کردند...و اکنون شب موعود فرا رسیده بود...وقت سحر  میشود...می خواهد به مسجد برود...مرغان در حیاط به جلوی قدم هایش میروند...می خواهند او را از رفتن منع کنند...ولی مرد تصمیمش جدی است..به مسجد می رود..می بیند مردی به روی شکم خوابیده است....او را بیدار می کند و او را به نماز دعوت می کند..در چشمان مرد خوابیده اتش شیطانی را می بیند...به سوی محراب می رود..اذان می گوید...قامه می گوید...تکبیره الاحرام می گوید..و نمازش را اغاز می کند ..به رکوع می رود...به سجده می رود..مردی از صفوف نمازگزاران بلند می شود...شمشیر زهر اگین خود را بیرون می کشد...به سمت مرد قصه ما میدود..شمشیر را بالا می اورد..و با نیروئی اهریمنی شمشیر را بر فرق سر کامل ترین مرد اسلام فرود می اورد...ندای فزت و رب الکعبه در مسجد طنین انداز می شود...و جبرئیل در اسمان ندا سر میدهد (تهدمت والله ارکان الهدی)....

علی... واژه ای که ما را به یاد رشادت های مردی می اندازدکه یک تنه با ظلم و جور جنگید...مردی که با شمشیر او انس و اجنه طوق اسلام را بر گردن نهادند..علی یعنی عظمت و بزرگی مردی که در خانه خدا به دنیا امد و در خانه خدا به شهادت رسید..مردی که از نوجوانی یار حبیب خداوند بود..ان هنگام که ما خود را درگیر لهو ولعب دنیوی کرده ایم...وقتی که ما با تمام وجود به طناب سست زندگی چنگ زده ایم چگونه خود را شیعه علی ای می دانیم که این دنیا را سه طلاقه مطلقه کرد...چگونه در حالی که هر روز لباس نو می خریم وبر سر سفره های خو غذاهای جور واجور می گذاریم خود را تابع ولایت مردی میدانیم که لباسش جامه ای مندرس و وصله دار و غذایش نان ونمک ویا نان وشیر بود..در حالی که بر مسند خلافت نشسته بود فقیرانه ترین زندگی مردم زمانه خویش را داشت...مردی که شرافت و غیرت با او معنی گرفت..علی یعنی صدای فریاد بی نوایانجز علی چه کسی را می شناسید که ضربت خوردنش در شبی ار لیالی مشکوک به لیله القدر و شهادتش در شبی باز هم مشکوک به شب قدر باشد؟...جز علی چه کسی را میشناسید که با فداکاری تمام در لیله المبیت در جای پیامبر بخوابد و جان خود را به خاطر حبیب خدایش به خطر اندازد؟...اری علی را نمیتوان در زبان و نوشته های قاصرمان توصیف کنیم...امشب کوچه های کوفه دلتنگ مردی هستندکه هر شب کیسه ای بر دوش انها را متبرک به حضورش می کرد..امشب کودکان یتیم کوفه با شکم گرسنه به خواب خواهند رفت...

شهادت مولی الموحدین،امام المتقین،زوج البتول،امین الرسول،یاور مستظعفان وامام یتیمان...وصی بالحق رسول الله را به تمام شما دوستان خوبم تسلیت عرض میکنم

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ شنبه بیست و دوم مهر 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
بدون عنوانه

شعری از مریم نی لبک (که یکی از بچه های نیک مجله هستش)رو به شما تقدیم میکنم...امیدوارم خوشتون بیاد....

بارانی سفید تو یادش نرفته است
آن روز خیس جمعه دکانها که بسته بود
یک جفت چشم مشکی عاشق هنوز هم
چشم انتظار آمدن تو نشسته بود
هر چند رفته بودی و اما عجیب بود
پشت تمام پنجره ها سبز می شدی
او پرده های چشم خودش را که می کشید
یاد تو و هجوم همان فکر بی خودی:
((من با تو ام ، تو بانوی آبی من آفتاب
این یاس با تمام وجودم برای تو))
بیچاره زن که فکر خودش را نکرده بود
یک روز با تو می شود اما
جدای تو
                                                     مریم نی لبک

ولادت اقا امام حسن مجتبی(ع)،سبط اکبر پیغمبر را به همه شما دوستان خوبم تبریک عرض میکنم.

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
از سر دل تنگی یه چیزی نوشتم

من نمی دانم که سرانجام این دل را

                     به کجا باید برد؟

                          سوی اقلیم خدا

                              سوی دریاچه نور

                                                    به کدام سو باید برد؟

              یا که با هر چه غرور

                                   یا که با هر چه هوس

                                                    که در این دنیا باشد

                          این دل عاشق را

                                            به سرای نیستی رهنمون باید ساخت؟

                    یا که نه

                        به فراخور زمان

                                               به فراخور مکان

                   لحظه ای نیک و با محبت باشم

                                                                                اندکی بعد وارث هر شر و بدی من باشم

                      گر چه سخت است ولی می خواهم

                                                  تا زمانی که زمان می چرخد

                                                             مرد میدان عمل

                                                                            مرد میدان خدا

                                                                                      خصم هر شر و بدی

                                و سر انجام

                                                لایق جانشینی خدا روی زمین من باشم

                                       ذبیح - ۲۲/۶/۸۵                 

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]

مهدی خواهد امد …مهدی از نورخواهد امد تا معنای روشنائی را به ما بشناساند…..مهدی خواهد امد تا مستضعفان جهان تا همیشه به پایان دنیای تاریکی امیدوار باشند….مهدی خواهد امد تا ریشه ظلم و جور را از ته بکند…..مهدی خواهد امد و پاکی با وی امد….اکنون در قرنی که دنیا را فساد و بی دینی و بی خدائی فرا گرفته است….در قرنی که اعتماد برادر از برادر , پدر از پسر, و مادر از دختر سلب شده است….در قرنی که ادمیان مانند حیوانات وحشی به جان هم افتاده اند….این جهان منتظر ظهور فردی از سلاله پاک نبوی در اتش انتظار می سوزد….اری مهدی می اید و با خود مهربانی پیامبر, عدالت علی, و بزرگواری اجدادش را با خود به این دنیای تاریک می اورد تا باز هم کودکان خنده های مستانه خود را سر بدهند…..خدایا به حق مظلومیت علی…به حق غریبی حسین …..به حق دل مادران دل شکسته شهیدان راه حقت …تو را قسم میدهم که در ظهور اقا امام زمان تعجیل فرما….امین یا رب العالمین

 

ولادت پر برکت سرور انس و اجنه….اخرین اختر تابناک ولایت و امامت ….یاور مستضعفان…اقا امام زمان (عج) را به تمام شما دوستان خوبم تبریک عرض می نمایم.

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ شنبه هجدهم شهریور 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
اقرا باسم ربک الذی خلق

محمد(ص)...چه اسم زیبائی...تمام زیبائی های جهان در این اسم نهفته است....محمد(ص) امد تا جهانی را که سراسر جهل و نادانی و ظلم و ستم بود....محمد(ص) امد تا مستضعفان و ستم دیدگان جهان تحقق وعده الهی را به نظاره بنشینند....محمد(ص) امد تا همچون جدش ابراهیم روحی تازه در ان دنیای تاریک بدمد...محمد (ص)امد تا معنای رحمت و مهربانی را به انسانها بفهماند....و چقدر نادانند این غربی ها که پیامبر رحمت را پیامبر جنگ می نامند...چقدر گستاخند که با بی شرمی تمام کاریکاتور او را به معرض تماشا می گذارند....و بدتر از انها ما مسلمانان هستیم که ساکت نشسته ایم و مظلومیت و توهین به این شخصیت برتر تمام دوران ها  را تماشا می کنیم.....محمد(ص)امد تا وحدت ایجاد کند....محمد امد تا بذر برادری را در دل های مسلمانان بکارد....ولی وای به ما امت اسلامی که مانند حیوانات وحشی به جان هم افتاده ایم و به دریدن همدیگر مشغولیم.....انگاه که برادران لبنانی ما زیر موشک های اسرائیلی جان می دادند کدام یک از کشورهای عربی که ادعای اسلام می کنند و می گویند که محمد از ما می باشد به یاری برادران مسلمان خود شتافتند...ایا محمد(ص)گفت این گونه باشیم؟....واقعآ بیائید با هم رو راست باشیم....خود ما ایرانی ها که ادعای اسلام ناب محمدی می کنیم چند درصد از کلام این مافوق انسان را در زندگی مان به کار بسته ایم؟...نگذاریم دل مهربان پیامبرمان با کارهای نا صوابمان به درد اید....پیامبری که وقتی خدا از خواست چیزی بگوید تا پاداش زحمات او را بدهد از خدا درخواست شفاعت امتش را کرد....اری ما پیامبری داریم که سراسر لطف و مهربانی است.....پیامبری مانند اب پاک

   فرا رسیدن مبعث پیامبر عظیم الشان اسلام، اعجوبه خلقت،سرور کائنات محمد مصطفی(ص) را به تمام شما دوستان تبریک عرض می کنم

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه سی ام مرداد 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
من رو کمی بشناس

دیدم تو همه وبلاگ ها این جور نوشته هائی پیدا میشه برای همین تصمیم گرفتم همرنگ جماعت بشم تا رسوا نشم

از چه خوشم می اید: 

۱-خدا-۲-اهل بیت-۳-خانواده ام-۴-تمام وجودم(او)-۵-دوست خوبم سید احمد موسوی-۶- دوستان مجله ای ام-۷- گزارش های ارمغان زمان فشمی-۸-معلوم-۹-مجهول-۱۰-تک تک صفحات مجله جوانان امروز-۱۱-عشق-۱۲-خواب-۱۳-کتاب های الکساندر دوما-۱۴-روزنامه خبر ورزشی-۱۵-رضا اولادی-۱۶-کونگ فو توا (رشته خودم)-۱۷- اسم مستعارم (ذبیح)-۱۸-ادم منصف-۱۹-سفر-۲۰- نشستن لب شط کارون و گوش دادن به ترانه های رضا صادقی-۲۱-تنهائی-۲۲-تلفن-۲۳-پیراهن و شلوار ابی اسمانی-۲۴- اشعار بافقی وحشی-۲۵-دوبیتی های بابا طاهر عریان-۲۶- نوشتن-۲۷-ارامگاه حافظ-۲۸-شنا-۲۹-این که شما این مطلب را بخوانید و نظر بذارید-۳۰-خودم

از چه خوشم نمی اید:

۱- کنکور-۲- نظام اموزشی کشور-۳-سرما-۴-زور گوئی-۵-بی انصافی-۶-برنامه ورزش و مردم-۷- انسان های متکبر-۸-یارانه-۹-هفت شنبه بازار مجهول-۱۰-شبکه استانی خوزستان-۱۱-کشور های عربی-۱۲-عشق-۱۳-رمان های عشقی-۱۴-صندل های تخت-۱۵-مورد تمسخر قرار گرفتن-۱۶-رفیق نیمه راه-۱۷-تبعیض-۱۸-روز شنبه-۱۹-پیام های بازرگانی-۲۰-بیمارستان-۲۱-مرگ اشنایان-۲۲-سوم خرداد سالروز ازادی خرمشهر-۲۳-پسر هائی که در خیابان دنبال دختر ها می روند-۲۴-گربه-۲۵-ترانه های یگانه و چاووشی-۲۶-جدول مندلیف-۲۷-مسابقات تلفنی صدا و سیما-۲۸-دختر هائی که راحت گول پسر ها را می خورند-۲۹-این که شما این مطلب را بخوانید و نظر نذارید-۳۰ خودم

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
مردانگی

     علی کیست؟... امام اول شیعیان؟... پسر عموی پیغمبر؟... شوهر فاطمه؟...تمام اینها درست ولی علی تنها علی است.مردی که یک تنه اسلام را به سرمنزل مقصود رساند. مردی که یک تنه با تمام کفر جنگید. مردی که بر گردن=== طوق اسلام را نهاد. مردی که پدر حسن و حسین است و سید جوانان بهشتی مردی که بر شانه ی پیامبر ایستاد و بت های کعبه را با خاک یکسان کرد مردی که ... اگر بخواهیم از فضائل علی بگویم مثنوی هفتاد من خواهد شد. کیست که او را نشناسد و از سر شوق دیدار او عقل خود را به وام ندهد. علی مردی که مصداق جمله ی (( ما عرفناک حق معرفتک )) است. کدام موجود فانی را سراغ دارید که تولدش در خانه خدا و شهادتش در محراب خانه دوست باشد. چه کسی را می شناسید که از ضربه ی شمشیرش جبرئیل در آسمان ندا دهد (( لا فتی الا علی لا سیف الا ذولفقار )). چه کسی را سرغ دارید که در هنگام شهادتش جبرئیل فریاد بزند (( تهدمت و الله ارکان الهدی )) آن روز که علی گفت: (( اسالونی قبل ان تفقدونی )) انسانهای جاهل با سطحی نگری معنای این جمله را نفهمیدند و هنگامی به معنای آن واقف شدند که او را از دست داده بودند. آری افتخار دروازه ی علم شدن جز علی سزاوار چه کسی است؟ علی آنقدر مقدس است که ولادتش در پاک ترین نقطه ی روی زمین بود. مردی که عمرو خلیفه ی دوم درباره او می گوید: لو لا علی لهلک عمر. علی خلاصه ی تمام پاکی ها و بندگی و خلوص و انسانیت بود. و امروز ما تمام انسانهای مظلوم جهان انتظار ظهور فرزند پاک او را می کشیم تا او عدالت علوی را در تمام جهان گسترش دهد ولادت اولین اختر تابناک ولایت و امامت را به تمام مسلمین جهان تبریک می گویم.

 

و اما پدر:

چند لحظه به دستان او بنگر... در عمق چشمانش خیره شو... به پیشانیش نظری بینداز تا معنای مردانگی را با تمام وجود حس کنی... پدر یعنی ستونی که هر گاه بخواهی می توانی به او تکیه کنی و او با تمام بزرگواری تو را بپذیرد... پدر یعنی یک عمر تلاش  تا تو را به قله ی انسانیت برساد. نمی دانم شاید من هم قدر وجود پدرم را ندانم ولی باید از یتیمان بپرسیم که چگونه با این بلا کنار آمده اند. من از این فکر  که یک روز پدرم را از دست خواهم داد تک تک سلولهای بدنم به لرزه می افتند. خیلی از مواقع با کارهای خود قلب رئوف او را به درد آورده ایم ولی او با کمال بزرگواری ما را بخشیده است. گاهی اوقات آنقدر نامرد می شوم که کار او را به حساب وظیفه اش می گذارم. آنقدر نادانم که فکر می کنم این یک لقمه حلال که با قطره قطره عرق کردن و زحمت کشیدن وی بدست آمده است یک شئ عادی می باشد.حال که روز رسیده است بیایید دسته گلی بگیریم و به سویش برویم و بوسه ای عاشقانه بر دستان پینه زده اش بزنیم و بابت تمام بدیهایمان از او معذرت خواهی کنیم. باور کنید فرصت تنگ است. دنیا دو روز است در این دو روز قدر این دو گل زندگی ( پدر و مادر ) که خداوند تنها با بخشش و رضایت آنها لطفش را شامل حالمان می کند را بدانیم. از ما انتظار چندانی ندارند. یک لبخند و یک دسته گل و کنار گذاشتن غرور  کار سختی نیست. در پایان روز پدر را به تمام پدران شریف و با معرفت ایرانی و همچنین به تمام پدران شما تبریک می گویم و از اینجا به پدرم می گویم: پدر برای تمام خوبی هایت, تمام بزرگواریهایت, تمام آنچه که به من عطا کردی  از تو ممنونم و این روز را صمیمانه به تو تبریک می گوییم.

 

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
کمی خنده بد نیست

                                 بسم الله الرحمن الرحیم

یه روز ملا نصر الدین با خرش می ره وسط رودخونه......که ناگهان متوجه میشه این رودخونه نیست بلکه خلیج فارس(که شیوخ عرب با مساعدت استکبار جهانی یعنی مالدیو و گینه بیسائو می خواهند به زور اسمش رو بذارند خلیج العربی). ملا نصر الدین ما متعجب میشه و چشماش رو می ماله چون به اون چیزی که می دید شک داشت.ولی کمی که دقت کرد متوجه شد که نه بابا صد رحمت به خلیج فارس .ملا با خرش اومده درست وسط اقیانوس ارام اون هم درست روی گودال ماریانا اینا.(در اینجا تصور کنید که دوتا شاخ روی سر ملا و دوتای دیگه روی سر خره ملا که خدا میدونست و بهش شاخ نداد سبز شده).یه نگاه به این ور و اون ور کرد و ناگهان دید که یه کوسه که دندوناش رو از بس با خمیر دندون داروگر(همون که غورقوری تبلیغش رو می کنه/اه وسط داستان هم پیام بازرگانی)مسواک زده از تمیزی برق میزنه و اونها رو با سوهان تیزشون کرده داره طرفشون میاد.ملا نصر الدین ما هم یه نگاه به خرش میکنه و خرش هم غیرتی میشه وتندتر از رخش شنا می کنه(خوان هشتم رستم تو دریا بوده که فردوسی یادش رفته بنویستش) خلاصه ازین ور ملا با خرش فرار میکرد و از این ور کوسه دنبالشون بود.که ناگهان خره میزنه به رگ غیرتش (برای بار دوم)ومیندازه رو دنده ۴ و  با سرعت ۳۰۰ کیلومتر در ساعت از اونجا دور میشه(سوال:خر چطوری به یه همچی سرعتی می رسه؟/جواب:وقتی که خر میشه).ناگهان میبینند که یه کشتی داره از دور میاد .می روند طرفش و میبینند که بله کشتی کریم پوست کلفته! ببخشید کشتی کریستوف کلمبه که داره میره قاره امریکا رو کشف کنه. ملا نصر الدین که از الهامات غیبی بر خوردار بود و از اینده خبر داشت به کریس(کریستوف خودمونی)میگه  :بابا جون مادرت بیا و از خیر کشف امریکا بگذر این راهی که تو میروی به ترکستان است بیا و بی خیال شو.ناگهان یکی از دوستان کریس که بعدآمعلوم میشه جد (جورج دبلیو سی بوش )بوده میاد و سنگ اندازی میکنه و به کریس میگه که اگه امریکا رو کشف کنی هر چی می خوای بهت می دم .کریس هم طمع کورش می کنه و حرفش رو گوش میده.بعد هم جد بوش برای اینکه بعدها ملا باز هم تو گوش کریس نخونه توطئه چینی میکنه و به کریس میگه که ملا تروریسته و تو خرش اورانیوم غنی شده برای ساخت خر اتمی جاسازی کرده.بعد هم کریس با جد بوش و جد محمد البرادعی جلسه میگیره و تصمیم می گیرند که ملا رو تو دریا بندازند.بعد هم می ایند  و ملا رو تو دریا میندازند.در همون لحظه که ملا داشت غرق می شد یه دفعه از خواب می پره ویه لیوان اب می خوره .بعد هم تصمیم می گیره برای اینکه اتفاقاتی که تو خواب براش افتاده تو واقعیت رخ نده تصمیم می گیره که بره و خرش رو بفروشه.تو راه شهر  رضا اولادی رو می بینه و ازش ادرس شهر رو می پرسه .رضا هم شیطنت می کنه و ادرس غلط بهش می ده .ملا همین طور که طبق ادرس اولادی داشت حرکت می کرد یه دفعه با خرش می ره وسط رودخونه و....... بقیه اش رو یکی دیگه بگه

مخلص شما: ذبیح(اسماعیل اهنج)

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ یکشنبه هشتم مرداد 1385 ::

[ ] [ لینک مطلب ]

  ای خدا

           در خفا تو را می ستایم

                           و تو را از یاد میبرم 

            انگه که در جمع باشم

                       ولی جز تو چه کسی هست

           که در تنهایی ام و در جمع به یاد من باشد


هر بار که در اینه وجودم

                      خود را مینگرم

                     در پس روح سر کشم

                       ظلمت جهل را چه واضح میبینم

                  و نور کم سوی دانش را

            در پس این ظلمت میبینم         

                     همچون چراغی کم سو

                                      من چه نادانم 

                            اگر که خود را دانا بدانم

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ::

[ ] [ لینک مطلب ]

پنجره امیدم

در هر زمانی بسته است

و من در پس این پنجره

به امید روزی نشسته ام

که باز گردد

پنحره امیدم


            

کتاب زند گی ام                         

غمنا مه ای بزرگ است                      

که از هر سو ان را بخوانی                             

درون ان غمی جان سوز نهفته است

و چه غمی غمی بالاتر از غم غریبی        

اری من غریبم

غریبی اشنا                                                    

که درد را هر لحظه از

صمیم دل احساس میکنم                       

غریب از عشق


 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
منو مديريت

      

  پیغام مدیر :
اینجانب اسماعیل اهنج دانشجوي كارشناسي رشته حقوق در سال 1365 در روز9 ابان در ماهشهر به دنیا امدم .دوست دارم دوستان بی شماری پیدا کنم و از اشنایی با شما خیلی خوشحال میشم.


لوگوی وبلاگ


جستجو



آرشيو

آبان 1388
آبان 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشيو

 

لوگوی دوستان

گالري قالب وبلاگ

جای لوگو دوستان



 

ترجمه قالب

گالري قالب وبلاگ

All Rights Reserved 2006 © http://zabih-hd.blogfa.com .:. Template Rendition by GHALEBKADEH

New Page 5

.