|
آدمهای دوروبر را چه شده است
هر کس با خود گلاویزی دارد
مرا حیران کرده اند
نمی دانم کجای خلقت اشتباه بود
که آدمهای اینچنین گستاخ
با قلبهای زنگی آمدند
هر کدام دستی برایم تکان می دهند
یکی آن میان
مرا می خواند
دخترکی گریان و رنگ پریده
مرا می خواند
من آنجا چه می خواهم
دخترک منم
منم در بین آنها گمشده ام
راه گریزی نیست
بار دگر دستم را تکان می دهم
فریاد رسی نیست
چاره اي جز ماندن ندارم
پس مي مانم و مي خوانم :
((جز او فرياد رسي نيست))
(صدیق)
|