تبليغاتX
چرا عاشق نباشيم
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
ترجمه قالب

انجمن سایت
چرا عاشق نباشيم 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  ترجمه قالب

  انجمن وبلاگ

  وضعيت در ياهو



مدیریت

اسماعيل اهنج
مریم نی لبک
صدیق


موضوعات

 

لینک ها

گالري قالب وبلاگ
مجهول
معلوم هنر دوست
ارمغان زمان فشمی
جوانان اریائی
دختر خورشید
نرسیس فیگو
تنهاترین عاشق
سوگند
ایسان و بابک
تو را من چشم در راهم
باران پائيزي
مجله جوانان امروز
س ا م
میلاد
رز قشنگ شادی....سلی
معصومه رحیمی
رویا
الهام
پارمیدا
جوانان شمالی
سحر
مردونيوس
هیوا
شكوفه اشك پائيز
الهه
بر بلندای خیال ( حنانه)
ح.زینتی
نابخشوده

 

لینکدونی
سایت آموزشی و تفریحی

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

خرمشهر شهر ویرانه

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

 

باز هم سوم خرداد امد و سالروز فتح خرمشهر....خرمشهری که خرم بود و صدام جنایتکار ان را به ویرانه ای تبدیل کرد که تا به امروز نیز زخم های ان التیام نیافته اند....برای بیشتر مردم شهر من سوم خرداد روزی همچون دیگر روزهاست با این تفاوت که همراه با کمی ناراحتی و نارضایتی می باشد...سوم خرداد  در شهر من دیگر معنای خاصی ندارد...تکرار مکررات است و بس...کلمات قصار مسوولین و شعار های قشنگ انان در این روز به اوج خود می رسد....و بعد از ان دیگر هیچ...نه کاری صورت می گیرد و نه قولی عملی می شود و نه حتی مسوولی وجدان درد می گیرد...و همین مسوولین سال بعد نیز در چنین روزی با کمال پرروئی رویه ناپسند سال قبل خود را در پیش می گیرند...نام شهر من با وضع درونی اش چه متناقض نمائیست.....خرمشهری که خراب شهر است...امدند ابرو را درست کنند زدند و چشم را کور کردند...گفتند خرمشهر را منطقه ازاد می کنیم ...تا خبرش در شهر منتشر شد قیمت مسکن سرسام اور بالا رفت..کارگر خرمشهری که با اضافه کاری و با تحمل تمام مشقات درامد ماهیانه اش به زور به ۳۰۰ هزار تومن می رسید باید ۱۸۰ هزارتومن بابت کرایه خانه بپردازد...حال اگر منطقه ازاد نفعی داشت شاید می شد با اغماز از کنار این مسائل گذشت اما نه تنها نفعی نداشت بلکه می خواهند مانند اسرائیلی ها بین شهر و منطقه ازاد دیوار بکشند....تا سخن حال مردم خرمشهر این باشد که: از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید... کارگر غیر بومی از ان سر ایران می اید و کار گیرش می اید اما فرزند خرمشهر باید برای کار به دیگر شهرستانها سفر کند..امار بیکاری در خرمشهر که دیگر نوبر است ...بالاترین درصد بیکاری در کشور با ۲۱٪....خرمشهر شاید جزو معدود شهر هایی باشد که تمام روسای جمهور نظام جمهوری اسلامی در زمان تصدی خود بیش از سه بار به ان سفر کرده باشند..اما اگر شما از این سفر ها نفعی کلی برای خرمشهر دیده اید به من هم بگوئید تا دیگر این قدر غر نزنم....یه چیزی رو براتون بگم تا شاخ در بیارید...خیابونی تو خرمشهر هست که زمان جنگ ۲۵ الی ۳۰ رزمنده در ان شهید شده اند...الان تو این خیابون یه خونه فحشا دایر شده که اکثر دخترای اون خونه خرمشهری هستند...دخترانی که از سر فقر و نداری به این راه کشیده شده اند...دخترانی که فرزند این اب و خاک هستند...چه کسی این وسط مسوول است؟....جاده کمربندی خرمشهر که دیگر محشر است...۶ سال پیش خرابش کرده اند و تا حالا هیچ شهرداری نتوانسته ان را اسفالت کند....جالبتر انکه گلزار شهدای خرمشهر نیز در حاشیه این جاده قرار دارد و مسوولین خوش ذوق ما تمام هم و غم خود را برای ساختن این گلزار قرار داده اند  اما بی خیال جاده منتهی به ان شده اند...ایا شهدا این را از شما خواسته اند؟...اری تکریم مقام شهید و شهادت امری واجب است اما.........پل دوم خرمشهر روی رودخانه کارون را ساختند و تبلیغات فراوان برای ان انجام  دادند اما بعد از مدتی پل نشست می کند و ..........بعد از سال ها پروژه گازرسانی به ابادان و خرمشهر تصویب می شود...شهر هائی که خود منبع گازند بعد از اینکه سالها از گاز کشی به ده کوره های ان سوی کشور انجام می شود مجوز لوله کشی گاز خانگی را می گیرند...کارگران مشغول کارند...حفر می کنند و میروند و معابری می مانند که انگار با گودال ها و حفره های کوچک و بزرگ و اسفالت خاکی به تمام مردم خرمشهر دهن کجی می کنند...مثل اینکه شهرداری در فکر ساخت استخر طبیعی برای گربه ها و سگ ها و قتلگاهی برای کودکان بازیگوش می باشد...شاید هم با مکانیکی ها دست به یکی کرده تا حجم مراجعه خودروها به مکانیکی بیشتر شود...شهرداری شهر من حق بیمه کارکنان خود را به تامین اجتماعی نمی پردازد و تامین اجتماعی با مجوز دادگاه حساب شهرداری را  می بندد  و حق خود را برداشت می کند...در مقابل شهرداری برای تلافی زباله های شهر را  روبروی ساختمان تامین اجتماعی خالی می کند تا به خیال کودکانه خود به این سازمان گوشمالی داده باشد...سوم خرداد پارسال بود که پلی کلینیک سوم خرداد با ان همه دبدبه و کبکبه افتتاح شد...اما بعدها دیدیم که از رویا تا واقعیت زمین تا اسمان فاصله است..نه ازمایشگاه فعال بود نه رادیولوژی...نه چشم پزشکی بود که درمان کند و نه دندانپزشک کافی تا مرهمی باشد بر دندان درد مردم... چینی ها به خرمشهر امدند و گفتند که شمارا بی نیاز می کنیم...بازار بزرگ چین بعد از ان همه کش و قوس و تبلیغات افتتاح می شود اما در ورودی ان تابلوی ورود ممنوع برای شهروندان خرمشهری نصب می کنند...فقط تجار و بازرگانان و از ما بهتران حق دارند وارد این بازار شوند و خرید کنند...اگر به خرمشهر امدید فقط برای یکبار لوله اب شهری را باز کنید و از ان اب بخورید...قول می دهم بعد از یک ساعت شما را در اورژانس ملاقات خواهم کرد...البته سعی کنید این کار را در روز انجام دهید ...چون شب ها اورژانس  تک بیمارستان خرمشهر با کمبود پزشک مواجه است...هر روز مردم خرمشهر بشکه های ۲۰ لیتری را بسان دهاتی های شریف ۱۰۰ سال پیش روی دوش خود قرار می دهند و از سر چشمه  ببخشید از مرکز تصفیه اب پر می کنند...جوان خرمشهری قهرمان کونگ فو کشور می شود اما هیچ مسوولی از او تقدیری نمی کند...و و و و و و و و........تنها دلخوشی من در سوم خرداد جشنواره بین المللی تئاتر فتح خرمشهر در خرمشهر می باشد...حال که این ها را می نویسم یاد سخن یکی از فرماندهان جنگ در زمان فتح خرمشهر می افتم که گفته بود : خرمشهر همان طور که ازادت کردیم ابادت می کنیم.

بگذار ببینیم امسال مسوولان خوش قول ما !!!!! چه قولی به خرمشهری های ساده ،خوش قلب، مهربان، صبور و قانع خرمشهر خواهند داد...تا سوم خرداد خرمشهر شمارا به خدا می سپارم.

                                                               یه خرمشهری درد کشیده 

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
جز او فریاد رسی نیست

                                  

آدمهای دوروبر را چه شده است

               هر کس با خود گلاویزی دارد

                                        مرا حیران کرده اند

نمی دانم کجای خلقت اشتباه بود

                 که آدمهای اینچنین گستاخ

                                 با قلبهای زنگی آمدند

هر کدام دستی برایم تکان می دهند

                                    یکی آن میان

                                                    مرا می خواند

دخترکی گریان و رنگ پریده

                                  مرا می خواند

من آنجا چه می خواهم

                                          دخترک منم

منم در بین آنها گمشده ام

                            راه گریزی نیست

                                                بار دگر دستم را تکان می دهم

فریاد رسی نیست

 

چاره اي جز ماندن ندارم

 

                     پس مي مانم و مي خوانم :

 

                                          ((جز او فرياد رسي نيست))

 

     (صدیق)                                         

 :: نوشته شده توسط صدیق در تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
جوانان امروز

                                         بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به خدمت تمام دوستان عزیز و خوانندگان و همراهان صمیمی من و این وبلاگ:

متاسفانه زمان زیادی از اخرین اپ گذشته است و در این مدت دوستان زیادی به این وبلاگ امده اند و درخواست به روز شدن این وبلاگ را کرده اند....باور کنید در این مدت طولانی من مشغله زیادی داشتم که اصلا فرصت نمی کردم تا قلم به دست گیرم و این وبلاگ را اپ کنم....سر و سامان دادن به  وبلاگ ((جوانان اریائی )) و درس و دانشگاه فرصت هر نوع مطلب نوشتن را از من گرفته بودند....ولی خوشبختانه در حال حاضر وبلاگ جوانان تا حدودی سر و سامان گرفته است ...گرچه دشمنان زیادی دارد و افرادی که شاید خیلی کوچک باشند قصد به هم زدن جو این وبلاگ را کردند اما با یاری شما دوستان توانستم تمام مشکلات را پشت سر بگذارم...اصلا موضوع این اپ من در مورد همین وبلاگ جوانان است....

وبلاگی که باعث اشنائی همه ما با هم شده است و همه این دوستی ها را مدیون وجود این وبلاگ هستیم...همین وبلاگ  (( چرا عاشق نباشیم )) بنده ، نظرات و بازدید هایش را تا حدود زیادی مدیون ان وبلاگ می باشد....وبلاگ جوانان از همان بدو تاسیس با مشکلات زیادی همراه بوده است...افراد زیادی به این وبلاگ امدند و رفتند...بعضی ها با خوشی رفتند و بعضی ها با ناراحتی....من همیشه گفتم و باز هم می گویم که من تمام این دوستی ها را در درجه اول مدیون مجله جوانان و در درجه دوم مدیون رضا اولادی هستم...چون اگر رضا ان وبلاگ را تاسیس نمی کرد شاید هیچ کدام از ما تا به امروز این گونه با هم طرح دوستی نریخته بودیم...رضا اولادی بود که همه ما را جمع کرد و همه ما به خاطر این کار باید به وی احترام بگذاریم...

روزهای اول که رضا مدیر بود بعضی ها با اسم تقلبی مجهول یا ارمغان می امدند و نظرات اختلاف افکن میگذاشتند و انقدر رضا را اذیت کردند که او قید مدیریت را زد و ان را به سعید سپرد...سعید در مدت مدیریتش کارهای خوب زیادی انجام داد اما باز هم نتوانست در مقابل فتنه ها و مشاکلی که برایش بوجود اوردند مقاومت کند و تصمیم گرفت که از وبلاگ دل بکند...البته باید یاد اور شوم که در ان زمان مشکلات شخصی نیز برای سعید مزید بر علت شده بودند...بعد از سعید سحر مدیر وبلاگ شد...دختری که سر شار از انرژی و مهربانی و محبت بود...اما با وی نیز کاری کردند که با چشم گریان از این وبلاگ رفت...بعد از سحر نوبت به بنده رسید...

من از همان روز اول گفته بودم که اجازه دخالت در امور مدیریت را به هیچ کس نخواهم داد...اما مثل اینکه بعضی ها به تریج قباشون برخورده بود و شروع به ایجاد دودستگی کردند...یکی از این افراد شخصی بود که همه ما او را میشناسیم...من خودم به شخصه خیلی او را دوست داشتم...و همیشه سعی می کردم در امور وبلاگ از او کمک بگیرم...حتی پسوورد اصلی را به او داده بودم...حد اکثر اعتماد را به او کردم ...اما متاسفانه او نیز خراب کرد...من هنوز هم او را دوست دارم اما دیگر به او اجازه نخواهم داد تا به وبلاگ جوانان بازگردد...چون این را به خاطر وی میخواهم..

وبلاگ حالت اورژانسی پیدا کرده بود...هر روز نظرات تفرقه افکن نوشته می شد و کار من شده بود حذف کردن نظرات....حتی مجهول هم سر در گم مانده بود که وبلاگ اصلی کدام است...اما من میخواستم وبلاگ را به حالتی برسانم که در زمان مدیریت رضا بود...وبلاگی پر از صمیمیت و صفا...پس تصمیم گرفتم مبارزه کنم...با بچه ها صحبت کردم و خوشبختانه همگی مردانه به من قول همکاری دادند...خود مجهول نیز وبلاگ جوانان اریائی را به رسمیت شناخت....و خوشبختانه همین چند روز پیش ارمغان هم اپ کرد تا تیر خلاص را به دشمنان این وبلاگ زده باشد...خدا رو شکر بیشتر بچه های قدیمی وبلاگ و نویسندگان و خبرنگاران مجله نسبت به ان وبلاگ ابراز وفاداری کرده اند و بیشتر انها درخواست نوبت برای اپ کرده اند....

دوستان ....همه ما نسبت به این وبلاگ مدیونیم ...هر کاری هم برای این وبلاگ کرده ایم منت نبوده است بلکه شاید وظیفه بوده باشد...بودند افرادی که هیچ  اسم و رسمی نه در مجله نه در بین بچه ها نداشتند اما با امدن به این وبلاگ به معروفیت رسیدند....تک تک نویسندگان این وبلاگ برای من عزیز هستند...از رویا و سوگند و معصومه رحیمی و سعید گرفته تا مرضیه و نرسیس و رضا و ارمغان تا مجید شجاعی گل ودختر خورشید و پوپک و  ندا و شکوفه و مسعود پوریا و ....خلاصه همگی به خاطر وفاداری نسبت به این وبلاگ به گردن من حق دارند و من از همه انها سپاسگزارم...

در اخر باز هم لازم میدانم از علیرضا بابت تمام کارهائی که در زمان مدیریت من و سعید و سحر انجام داده است سپاسگزاری کنم و برای او در زندگی خارج از نت ارزوی موفقیت کنم....از او سپاسگزارم اما دیگر نمیتوانم او را در بین بچه های وبلاگ ببینم...امیدوارم در تمام مراحل زندگی اش موفق باشد و به ارزوهایش دست یابد....

همگی موفق باشید....یا علی

ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
تولدت مبارك!

هوالحق

                                                 آرزويم اين است

                                       نتراود اشكي در چشمان تو هر گز

                                           ، مگر از شوق زياد !

                                        نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

                                       و به تمام آرزوهايت برسي .

همه دنیا مال تو و از همه دنیا فقط تو مال من باش ....

 

من تو را هفت اسمان و هفت دریا و یک دنیا دوست دارم.

 

عزيزم اسماعیل ، تولدت مبارك !

 

صدیق-بوشهر

 

 :: نوشته شده توسط صدیق در تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
هر چه میخواست دل تنگم گفتم

                            بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر دوستان همیشگی  و یاران با وفای من و این وبلاگ...:

امیدوارم که حالتان خوب باشد و طاعات و عبادات شما در ماه رمضان مقبول درگاه کبریائی حق واقع گردیده باشد...همچنین عید سعید فطر را ( با تاخیر ) به همه شما دوستان تبریک میگویم...

خدا را شکر می کنم که هنوز نفسم بالا می اید و قلبم می تپد...این بار نمیخواهم به یک موضوع بپردازم بلکه حرفهای زیادی برای گفتن دارم....:

۱-) در ابتدا لازم میدانم از خواهر بزرگوار و خوبم رویا خانم به خاطر اراجیفی که به ایشان نسبت دادم معذرت خواهی کنم...ابجی رویا من اونقدر مرد بودم که از تو معذرت خواهی کنم...تو هم شیر زنی نشون بده و اشتی کن...به قول اقای شجاعی قدر این دوستی هائی رو که شاید در هیچ زمان و هیچ مکانی ایجاد نشوند را بدانیم...

۲-)و اما سحر خانم گل...بچه ها شاید شما ندونید...اما این سحر خانم بعضی از بزرگترین رازهای من رو در قلبش نگه داشته است...و من از هر نظر به وی اعتماد کامل دارم...شاید خیلی ها قدر وی و قلب مهربانش رو ندونن اما باور کنید این سحر خانم قلبی پاک چون اب زلال و سینه ای خالی از کینه دارد...

۳-)از ارمغان نیز تشکر میکنم که گزارشم را در صفحه اش چاپ کرد و امیدوارم بتوانم با ارسال گزارشات و مطالب خیلی بهتر و جامع تر جواب این محبت وی را بدهم...

۴-) مدیریت وبلاگ جوانان به من پیشنهاد شده است ...ولی مهم ترین چیز برای من همین دوستی های شماست....اگر شما راضی باشید و نظر مثبت تان را اعلام کنید من برای خدمت گذاری اماده ام...ولی از یک چیز مطمئن باشید و ان این است که من در مدیریت ان وبلاگ سیاستی کاملا متفاوت را به کار خواهم بست...

۵-) دو هزارمین  شماره مجله محبوب ما ( جوانان امروز ) چاپ شده است....مجله ای که همه ما از ان خاطرات تلخ و شیرینی داریم...با ان زندگی کرده ایم و درس های زیادی از ان یاد گرفته ایم...امیدوارم تا زمانی که من زنده ام این مجله باشد و من خواننده ان باقی بمانم...از همی جا دست تک تک کارکنان زحمتکش ان را با عشق می بوسم...

۶-) از تمام کسانی که محبت می کنند و به وبلاگم سر میزنند کمال تشکر را دارم و امیدوارم بتوانم جواب محبت های تک تک انان را بدهم ...کسانی مثل :

معلوم : که دربست مخلص و چاکرشم....مریم نی لبک : ابجی اف گذاشتم که صدیق شماره ات رو میخواد چرا جواب نمیدی؟ با ما قهری؟...اشک پائیز /شکوفه: هر وقت به یادش می افتم کلمه مهربانی و محبت تو ذهنم تداعی می شه ....مهدیس....نیلو....مسعود پوریا: ولک تو چرا کم پیدائی؟....سلی...مهسا : ابجی ابیته . ای ول به مرامت. اخر عشقی ابجی....سوگند: تو نمیخوای بری سربند؟..ای بابا..اون ماموریت رو نمیخواد انجام بدی..برو خونه خاله..خاله ات نفرینم کرده سوگند....دختر خورشید:خیلی پاکی....نرگس : تو فقط بلدی بیای و فحش بدی؟..فکر اذهان عمومی رو نمی کنی؟...تهمینه خانم: که خیلی کم سر میزنه....حنانه خانم گل : ابجی کوچیکه خودمه....ایسان: که این همه کم پیدا شده..البته حق داره چون من هم زیاد طرفش نمیرم......و خیلی های دیگه که از همه انها تشکر می کنم...

و اما صدیق :

صدیق تو را دوست دارم نه به اندازه ارتفاع کوه ها ...نه به اندازه ژرفای اقیانوس ها....تو را دوست دارم به وسعت دنیای قلبم که مرتفع تر از کوه ها و عمیق تر از اقیانوس هاست....

و اما یه لاف واسه ابجی خودم معصومه خانم رحیمی:

(( یه روز رفته بودیم گردش تو جنگل...همین طوری که داشتیم من و رفقا تو جنگل پیشروی میکردیم یه دفعه یه فقره مار بوآ جلو رومون سبز شد ...مستقیم اومد طرفم و من رو یه لقمه چپ کرد....مو دیدم داخل شکمش خیلی تاریکه ...یه شمع روشن کردم و رفتم پائین...همین طوری که داشتم میرفتم پائین چشمم به یه تخته سنگ افتاد...از تخته سنگ رفتم بالا  و دیدم که زیر پام یه دره خیلی عمیقی هستش...از این ور یه شیر هم پشت سرم بود....خلاصه مو هم دست خالی پریدم  رو گردن شیر و اون رو خفه کردم و کبابش کردم و خوردمش...بعد طلاها و پولا رو برداشتم و از کشتی اومدم پائین...سر راهم یه درخت خیلی بزرگ دیدم...درخته رو بریدم و باهاش یه کلبه ساختم...بعد گفتم برم یه ۵ دقیقه بخوامب و بعد برم خونه...تازه چشام گرم شده بود که صدای یه جیغ رو شنیدم....با عجله از خواب پریدم و رفتم طرف پنجره...دیم یه زنی داره جیغ میزنه ...گفتم چته ننه ؟...گفتم بچه ام داره می افته...من هم دیدم رو طبقه ۲۵ هستیم و اگه بچه ها برسه به زمین می میره...گفتم یا مرگ یا زندگی...پریدم و تو هوا بچه رو قاپیدم و گذاشتمش رو زمین توی کالسکه خودش...بهش گفتم اسمت چیه کوچولو ؟...گفت : جورج دبلیو بوش...گفتم برو خاک تو سرت زنت منتظرته الان با  یه لنگه دمپائی  در دست دم در انتظار تور رو می کشه...بعدش یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم خونه... زنگ خونه رو که زدم دیدم برادرم با یه حالت اندوهناکی در  رو باز کرد...گفتم چته داداش؟...گفت اسی تو نمردی؟( قافیه رو حال می کنی)....گفتم نه...گفت اخه تازه رفقات اومدن میگین که مار بوا تو رو خورده...گفتم نه بابا ...بیا این کوله پشتی رو بردار که خیلی سنگینه ...توش یه مار بوا هست ببرش تا بعدا کبابش کنیم و بخوریمش...))

خب چطور بود ابجی معصومه؟

موفق باشید...یا علی

ذبیح ( اسماعیل اهنج ) - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]

                                               بسم الله الرحمن الرحیم

سکانس اول:

علی را امشب چه شده است؟...حالت کبوتری را دارد که منتظر است تا در قفس را بگشایند و به پرواز در اید....افطار را خانه دخترش مهمان است....دخترش برایش اب و نمک و شیر میاورد..... و او می گوید (( دخترکم ایا تاکنون دیده ای پدرت دو گونه غذا در یک وعده بخورد؟))...شیر را به کناری می نهد و با نان و نمک افطار می کنم....عظمت را بنگر......

سکانس دوم:

شب چه تاریک است امشب در اسمان کوفه...صدای ناله های  جانسوز علی است و اوای مظلومیتش.......(( این همان شبی است که حبیبم رسول الله مرا به ان خبر داد ))...امشب شب قتل است....اه ای نامردمان چه دیده ام از شما و شما جز خوبی چه از من دیده اید؟....اه ای نامردمان دختر پاک پیامبرتان را کشتید و حق مرا غصب نموده اید....علی حالتی دارد امشب....

سکانس سوم:

وقت سحر است...علی بر میخیزد....بیرون میرود....مرغان به سویش شتابان می ایند....مولایمان کجا میروی؟....دلمان خبر بد میدهد....نرو ای مولا....به سمت در میرود....دستگیره بی جان در روح میگیرد....میخواهد مانع از خروج مولای متقیان گرددد..ولی علی میرود...وارد مسجد میشود...ابن ملجم ملعون را می بیند که به روی شکم خوابیده است...او را بیدار می کند و می گوید (( به روی شکم نخواب که خواب شیاطین است....به روی کمر بخواب که خواب مومنین است ...به پهلوی راست بخواب که خواب انبیا است...به پهلوی چپ بخواب که خواب اوصیا است))....به سمت قبله میرود ...اذانی میگوید که تا ان روز مردم کوفه نشنیده بودند...اقامه می گوید...رکوع میرود...به سجده میرود و................شمشیر اشقی الاشقیاء نامرد نامردمان بالا میرود . بر فرق سر پاک ترین انسانها  و مولای متقیان و پدر یتیمان فرود می اید...علی فریاد میزند ((فزت و رب الکعبه)) به خدا کعبه قسم رستگار شدم...صدای جبرئیل در اسمان و زمین می پیچد که (( تهدمت والله ارکان الهدی))به خدا قسم ستون ایمان و هدایت ویران گردید....و علی می افتد...علی مظهر عشق و وفا....علی مرد بی مثال...علی رادمرد صفین و پهلوان خیبر....

نمیدانم علی شب اخر به چه می اندیشید؟....به روزی که ۱۳ ساله بود و ندای حق را شنید و دست راست پیامبر خدا شد؟ یا به شبی که در جای پیامبر خوابید؟...یا به رشادت هایش در جنگ خندق و قتل عمرو بن عبدود؟ یا به فاطمه  و مظلومیتش...یا به حق غصب شده اش..یا به خنجری که کوفیان از پشت به وی زدند.... یا به یاد دوستانش ابوذر  و بلال و عمار یاسر و ...علی به همه این ها می اندیشید و غصه می خورد از نامردی نامردمانی که در اطرافش  بودند...

شهادت مظلومانه مولای متقیان امام اول شیعیان امام علی (ع) را به تمام شما دوستان تسلیت عرض  می کنم....

موفق باشید ...یا علی

ذبیح ..........خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ دوشنبه نهم مهر 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
...و دوباره دارد می آید

بسم الله نور

...و دوباره دارد می اید . به همین سادگی و زود تر از آنچه فکرش را میکردی. . اصلا همیشه همینطور است . می جنبی و می بینی روز اول ماه رمضان شده و آسمان نفس زده و یک ماه دیگر متولد شده. تو هستی و سی روزپر از شنبه های شروع و یک شنبه های بی تابی . دوشنبه های صورتی و سه شنبه هایی که دلت هوای جاده های قم میکند.. چهارشنبه دعا میکنی روی سفره ی عشق بنشینی و پنجشنبه چشم توی چشم گلزا شهدا دنبال خود گشده ات میگردی یاد  دوکوهه میفتی و یاد رمضانهای منورش  که بچه ها برای آسمانی شدن دنبال هم می دویدند . یکدفعه یادت می افتد که توی دوکوهه همیشه رمضان بود و بچه ها همیشه آسمانی.....

دم سحر تند تند بلند میشوی و چشم هایت را می مالی و مینشینی سرسفره ی سحری که خدا میداند چقدر عطر یاس میدهد.

ربنا که شروع میود شوق عجیبی میدود زیر پوستت و تو انگار خودت نیستی . یک جوری میشوی که دلت میخواهد هیچ وقت  ربنا تمام تمام نشود . گرچه زیر چشم هایت گود رفته و دلت ضعف میرود . میخواهی هیچ وقت تمام نشود و به بالهایت تکانی بدهی و بروی توی آسمان که این شبها عجیب ستاره دارد و صورتت را توی ابرها فرو کنی.

 توی چشمهایت اشک جمع شد ه که اسم های خدا یکی یکی ردیف میشود جلوی چشمهایت . ارام زمزمه میکنی:

مالک...قدوس...سلام...مومن...مهیمن...عزیز...جبار.......

و هیچ وقت خسته نمیشوی انگار لبهایت از عشق تر میشود.

چشم که به هم میزنی 19 روز گذشته و تو می مانی و مولایی که خیلی از او نمیدانی. نمیدانی چه دردهایی کشیده و چه شبهایی با ماه توی چاه درد و دل کرده . نمیدانی غربتش را و هیچ چیز نمیدانی.

 تازه یادت می افتد که لیله القدر است و باید هر چه را که توی یک سال میخواهی از خدا بگیری .بلند میشوی و لباس مشکی ات را میپوشی و راه میفتی طرف مسجد . شکوفه های قران که از سر و رویت سرازیر میشود ، خدا را قسم میدهی به خودش و به چهارده انسان اسمانی اش که پاک شوی . شبیه تمام درخت های همسایه.

کوچه این روزهای عطر خوبی میدهد . انگار پیچک های یاس حلقه زده اند دور ساختمانهای خاکستری. همان ساختمانهای آفتاب دزد!

 بلند شو ! دستهایت را توی چشمه ی نور بشوی و صورتت را برگردان طرف خدا و اصلا این یک ماه را آفتابگردان خدا باش!

آخر چشم که به هم بزنی میبنی تمام شده و تو مانده ای! 

پس: بخوان خدای خودت را خدا همین جاهاست...........

  

 :: نوشته شده توسط مریم نی لبک در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
فصل خوش ارزوها

                               بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

اخیش....خواب تابستونی چه حالی داد...ها چیه؟...خودت تابستون چه کار کردی؟....نخوابیدی؟...حالا خوبه که تو فقط بخور و بخواب داشتی اما من چی؟...این تابستون که ۲ ماه ازش گذشته کمی تا قسمتی برام خوب بود...چطور؟...جونم برات بگه که اره تیرماه بود که رفتیم لیان...یعنی ابوشهر...یعنی بوشهر....جاتون خالی...یه اب و هوای شرجی درست و حسابی داشت که نگو...من که شب ها میرفتم دریا برای شنا...اونجا یه ۳-۴ کیلو کم کردم از بس عرق کردم...اما همه این ها لذت بخش بودند...چطور؟...چون تو دیار یار بودیم و در کنار معشوق و سلطان قلبم صدیق...خدا رو شکر می کنم که باز هم تونستم اون رو ببینم...گرچه من و اون نسبت به دیدار قبلی مان زمین تا اسمان فرق کرده بودیم ( از لحاظ ظاهری)...

و خبر دوم این که تو یه نشریه محلی ابادان و خرمشهر به عنوان خبرنگار رسمی استخدام شدم...شیرینی هم نداریم ...تموم شد...بقیه خوردن...به جای شما هم من نوش جان کردم...من و شما که نداریم برادر و خواهر من...

این بار می خوام دعوت ابجی حنانه رو لبیک بگم و دو سه تا از سوتی های خودم رو بنویسم....البته من همیشه برای اطرافیانم الگو بودم  و همه کارهایم شاهکار هستند ..اما خب انسان جایز الخطاست...البته برای من سوال پیش اومده که چرا دو سه تا از رفقام به من می گن (اسی شاه سوتی)...خب بریم :

۱)- وقتی ۶ سالم بود یه بلبل داشتم که خیلی قشنگ و ناز بود...خیلی هم به من عادت کرده بود..طوری که شب ها کنارم می خوابید...یه روز که مثل همیشه در حال بازی با او بودم بهش گفتم :بیا تا من قالی رو دور خودم بپیچونم و تو روی من بپر....قالی رو دور خودم پیچوندم و منتظرش شدم تا روی من ورجه وورجه کنه...اما دیدم که اون همین طوری ایستاده و من رو نگاه می کنه...قالی رو باز کردم  و بهش گفتم بیا یادت بدم...بلبل رو لای قالی گذاشتم و شروع به پریدن روی قالی کردم....وقتی قالی رو باز کردم دیدم..................تا یه هفته برای بلبلم گریه می کردم و حسرت می خوردم.

۲)-یه بار رفته بودم استخر...جلوی رفقا می خواستم کلاس بذارم که اره من شنایم حرف ندارهخلاصه نا خوداگاه اومدم تو یه متری و گفتم :نگاه کنید چطوری شیرجه می زنم...اقا ما یه دورخیزی کردیم و با دو اومدم طرف اب و بپر...وقتی پریدم فقط فهمیدم که رفتم توی اب و بعدش هیچی....وقتی به هوش اومدم دیدم همه افرادی که تو استخر بودن دور من جمع شدن...گفتم چی شده؟....رفیقم گفت : اخه ادم حسابی تو  ۱متری شیرجه می زنن؟...اره معلوم شد که وقتی پریده بودم سرم محکم به کف موزائیکی استخر خورده بود.....

۳)-یه روز هوس کردم که یه مطلب عاشقونه برای صدیق بنویسم...رفتم و یه دفتر برداشتم و اصلا نگاه نکردم که دفتر چیه....خلاصه شروع کردیم به نوشتن و تمام احساسات به غلیان درامده خود رو روی صفحه سفید کاغذ حک نمودیم...همون لحظه که مطلب رو تموم کرده بودم زنگ خونه به صدا در اومد...رفتم در رو باز کردم دیدم رفیقمه که با ماشین اومده تا با هم بریم ابادان...من هم از اونجا به خانواده اطلاع دادم که من رفتم و سوار ماشین دوستم شدم و رفتیم ابادان...شب که برگشتم دیدم پدرم هی نگاهم می کنه و می خنده...هر بار ازش میپرسیدم چی شده بهم می گفت ( هیچی من عاشق شدم همین )...حس کردم این کلمات برام اشنا هستن...یهو یادم افتاد که اخرین جمله اون مطلب عاشقونه این بود ( صدیق من فقط یه چیز بگم و تمومش کنم ...من عاشق شدم همین )...دو زاریم افتاد که جناب پدر تمام مطلب من رو خونده بود....

خب به نظرم کافیه....باور کنید من زیاد سوتی نمیدم...خیلی باشه روزی ۱۰-۱۵ سوتی میدم..برای یه عاشق که خیلی کمه دیگه..

معصومه خانم رحیمی هم گفتن که خون بدنش دچار کمبود لاف شده...ما هم یه لاف می زنیم تا کمبود خونشون مرتفع بشه:

اقا یه روز لب شط بودم ...داشتم به اب نگاه می کردم که یه دفعه دیدم اب مواج شد و یه موج که به شکل دست انسان خودش رو در اورده بود به سمت من اومد و یکی از پاهام رو گرفت و می خواست من رو بکشه تو شط...ما هم به سرعت برق دستمون رو دور نرده کنار شط قلاب کردیم و خلاصه از موج کشیدن بود و از من مقاومت...یه بکش بکشی راه انداخته بود که نگو...یه دفعه با اون پای ازادم یه ( کیوتو ) و یه ( یته ) زدم تو صورتش...موج من رو رها کرد و گفت : لامصب ولک تو کونگ فو کار بودی و نگفتی؟..گفتم ها ولک مو از دو سالگی رفتم شائولین و تا کلاس پنجم دبستان هم اونجا بودم...بعد موج به من احترام رزمی گذاشت و یه چند طبق ماهی و چند طبق مروارید اورد و گفت باهام رفیق می شی؟.. گفتم چرا که نه ...بعد موج ما رو برداشت و برد تو دریا و شط همه جا رو نشونم داد...اما تعجب کردم که چرا با اینکه تا اعماق دریا رفته بودم یه ذره هم خیس نشدم....خلاصه اومدیم لب ساحل و موقع خداحافظی رسید ...موج اومد من رو ماچ کنه که صورتم رو خیس کرد و من هم یه دفعه از خواب پریدم...دیدمن مادرم بالای سرم ایستاده...پارچ اب تو دستشه و داره با صدای بلند میگه....چند بار صدات کردم بیدار نشدی...مجبور شدم از اب سرد استفاد ه کنم...پاشو کارت دیر شد...

خب معصومه خانم خوب بود؟

موفق باشید...یا علی

ذبیح - خرمشهر

 :: نوشته شده توسط اسماعيل اهنج در تاريخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
این نیز بگذرد!

به نام پیدای ناپیدا

آمدم!به گرمی کوچه های داغ ظهر جنوب و خیابان های دم کرده ی ظهر شمال........

خیلی چیزها باید میگفتم که نشد! همیشه همینطور هست گفتنی ها گفته میشوند و نگفتنی ها همچنان نگفته......

کنکور هم گذشت . خیلی راحت تر از آنچیزی که فکرش را کنید . بیشتر شبیه سیزده بدر بود ! توی حیاط میزدیم پس سر همدیگر و توی سالن پشت برگه ی نظر سنجی ، کاریکاتور مراقب عینکی را میکشیدیم!

همان مراقبی که وقتی امد و با نگرانی از من حالم را پرسید ُ زل زدم توی چشمهایش و گفتم :

ممنون....حالم از شما بهتره!!!

و چپ چپ نگاهم کرد و راهش را کشیدو رفت!

الان با این اوصاف توی چشمهایم دور نمای صنعتی شریف را نبینید که نه پدر جان! از این خبرها نیست! نابرده رنج گنج ......چی؟ ......میسر نمیشود!

حالا هم توی کوچه پس کوچه های تابستان دنبال خودم میگردم! تابستان خوش طعمیست! با طعم کتابهای سالینجر و مارکز و امیر خانی و شجاعی و.......

قرار بود از همه چیز بگویم الا کنکور! و از هیچ چیز نگفتم الا کنکور!  کم کم هم دارم از جوانان نا امید میشوم . افت محسوسی کرده! هر وقت میبینمش دلم میگیرد مثل یک دوست قدیمی که الان معتاد شده و دیگر دوایش دست من نیست!

بهتان بر نخورد! خودم سالهاست میخوانمش! ولی :

آیین برادری و رسم یاری                       آن نیست که عیب من هنر پنداری

آن است که گر خلاف شایسته روم         از غایت دوستیم دشمن داری

دلم برای همه ی شما تنگ شده بود . خصوصا برادر خوبم ذبیح که اسمش من را یاد دیار  خون و خاک و خاطره میاندازد و کلی به گردن من حق دارد .

دعا یادتان نرود که محتاجم شدیدا".

راستی سلام!

 

 :: نوشته شده توسط مریم نی لبک در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
باز هم اومدیم

                                           بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همگی شما دوستان عزیز:

خب به سلامتی امتحانات هم تموم شد و حالا دیگه با خیال راحت می تونم به تمام فعالیت های جانبی خودم برسم...که یکی شون اپ کردنه این وبلاگه...تو این دو هفته امتحانات من یه خواب راحت نداشتم...ب