|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر دوستان همیشگی و یاران با وفای من و این وبلاگ...:
امیدوارم که حالتان خوب باشد و طاعات و عبادات شما در ماه رمضان مقبول درگاه کبریائی حق واقع گردیده باشد...همچنین عید سعید فطر را ( با تاخیر ) به همه شما دوستان تبریک میگویم...
خدا را شکر می کنم که هنوز نفسم بالا می اید و قلبم می تپد...این بار نمیخواهم به یک موضوع بپردازم بلکه حرفهای زیادی برای گفتن دارم....:
۱-) در ابتدا لازم میدانم از خواهر بزرگوار و خوبم رویا خانم به خاطر اراجیفی که به ایشان نسبت دادم معذرت خواهی کنم...ابجی رویا من اونقدر مرد بودم که از تو معذرت خواهی کنم...تو هم شیر زنی نشون بده و اشتی کن...به قول اقای شجاعی قدر این دوستی هائی رو که شاید در هیچ زمان و هیچ مکانی ایجاد نشوند را بدانیم...
۲-)و اما سحر خانم گل...بچه ها شاید شما ندونید...اما این سحر خانم بعضی از بزرگترین رازهای من رو در قلبش نگه داشته است...و من از هر نظر به وی اعتماد کامل دارم...شاید خیلی ها قدر وی و قلب مهربانش رو ندونن اما باور کنید این سحر خانم قلبی پاک چون اب زلال و سینه ای خالی از کینه دارد...
۳-)از ارمغان نیز تشکر میکنم که گزارشم را در صفحه اش چاپ کرد و امیدوارم بتوانم با ارسال گزارشات و مطالب خیلی بهتر و جامع تر جواب این محبت وی را بدهم...
۴-) مدیریت وبلاگ جوانان به من پیشنهاد شده است ...ولی مهم ترین چیز برای من همین دوستی های شماست....اگر شما راضی باشید و نظر مثبت تان را اعلام کنید من برای خدمت گذاری اماده ام...ولی از یک چیز مطمئن باشید و ان این است که من در مدیریت ان وبلاگ سیاستی کاملا متفاوت را به کار خواهم بست...
۵-) دو هزارمین شماره مجله محبوب ما ( جوانان امروز ) چاپ شده است....مجله ای که همه ما از ان خاطرات تلخ و شیرینی داریم...با ان زندگی کرده ایم و درس های زیادی از ان یاد گرفته ایم...امیدوارم تا زمانی که من زنده ام این مجله باشد و من خواننده ان باقی بمانم...از همی جا دست تک تک کارکنان زحمتکش ان را با عشق می بوسم...
۶-) از تمام کسانی که محبت می کنند و به وبلاگم سر میزنند کمال تشکر را دارم و امیدوارم بتوانم جواب محبت های تک تک انان را بدهم ...کسانی مثل :
معلوم : که دربست مخلص و چاکرشم....مریم نی لبک : ابجی اف گذاشتم که صدیق شماره ات رو میخواد چرا جواب نمیدی؟ با ما قهری؟...اشک پائیز /شکوفه: هر وقت به یادش می افتم کلمه مهربانی و محبت تو ذهنم تداعی می شه ....مهدیس....نیلو....مسعود پوریا: ولک تو چرا کم پیدائی؟....سلی...مهسا : ابجی ابیته . ای ول به مرامت. اخر عشقی ابجی....سوگند: تو نمیخوای بری سربند؟..ای بابا..اون ماموریت رو نمیخواد انجام بدی..برو خونه خاله..خاله ات نفرینم کرده سوگند....دختر خورشید:خیلی پاکی....نرگس : تو فقط بلدی بیای و فحش بدی؟..فکر اذهان عمومی رو نمی کنی؟...تهمینه خانم: که خیلی کم سر میزنه....حنانه خانم گل : ابجی کوچیکه خودمه....ایسان: که این همه کم پیدا شده..البته حق داره چون من هم زیاد طرفش نمیرم......و خیلی های دیگه که از همه انها تشکر می کنم...
و اما صدیق :
صدیق تو را دوست دارم نه به اندازه ارتفاع کوه ها ...نه به اندازه ژرفای اقیانوس ها....تو را دوست دارم به وسعت دنیای قلبم که مرتفع تر از کوه ها و عمیق تر از اقیانوس هاست....
و اما یه لاف واسه ابجی خودم معصومه خانم رحیمی:
(( یه روز رفته بودیم گردش تو جنگل...همین طوری که داشتیم من و رفقا تو جنگل پیشروی میکردیم یه دفعه یه فقره مار بوآ جلو رومون سبز شد ...مستقیم اومد طرفم و من رو یه لقمه چپ کرد....مو دیدم داخل شکمش خیلی تاریکه ...یه شمع روشن کردم و رفتم پائین...همین طوری که داشتم میرفتم پائین چشمم به یه تخته سنگ افتاد...از تخته سنگ رفتم بالا و دیدم که زیر پام یه دره خیلی عمیقی هستش...از این ور یه شیر هم پشت سرم بود....خلاصه مو هم دست خالی پریدم رو گردن شیر و اون رو خفه کردم و کبابش کردم و خوردمش...بعد طلاها و پولا رو برداشتم و از کشتی اومدم پائین...سر راهم یه درخت خیلی بزرگ دیدم...درخته رو بریدم و باهاش یه کلبه ساختم...بعد گفتم برم یه ۵ دقیقه بخوامب و بعد برم خونه...تازه چشام گرم شده بود که صدای یه جیغ رو شنیدم....با عجله از خواب پریدم و رفتم طرف پنجره...دیم یه زنی داره جیغ میزنه ...گفتم چته ننه ؟...گفتم بچه ام داره می افته...من هم دیدم رو طبقه ۲۵ هستیم و اگه بچه ها برسه به زمین می میره...گفتم یا مرگ یا زندگی...پریدم و تو هوا بچه رو قاپیدم و گذاشتمش رو زمین توی کالسکه خودش...بهش گفتم اسمت چیه کوچولو ؟...گفت : جورج دبلیو بوش...گفتم برو خاک تو سرت زنت منتظرته الان با یه لنگه دمپائی در دست دم در انتظار تور رو می کشه...بعدش یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم خونه... زنگ خونه رو که زدم دیدم برادرم با یه حالت اندوهناکی در رو باز کرد...گفتم چته داداش؟...گفت اسی تو نمردی؟( قافیه رو حال می کنی)....گفتم نه...گفت اخه تازه رفقات اومدن میگین که مار بوا تو رو خورده...گفتم نه بابا ...بیا این کوله پشتی رو بردار که خیلی سنگینه ...توش یه مار بوا هست ببرش تا بعدا کبابش کنیم و بخوریمش...))
خب چطور بود ابجی معصومه؟
موفق باشید...یا علی
ذبیح ( اسماعیل اهنج ) - خرمشهر
|